<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" ?>
<rss version="2.0">
<channel>
	<title>مصاحبه و مقالات</title>
	<description>مصاحبه و مقالات</description>
	<link>http://www.gooshbe.de/foren/index.php</link>
	<pubDate>Thu, 29 Jul 2010 22:26:17 +0200</pubDate>
	<ttl>15</ttl>
	<item>
		<title>زمانه: پلی میان واقعیت و خیال</title>
		<link>http://www.gooshbe.de/foren/index.php?showtopic=57705</link>
		<description><![CDATA[<div style="font-family: tahoma,sans-serif; direction: rtl;"><p><strong><small>موضوع مصاحبه‌‌ای که امروز آخرین بخش آن منتشر می‌شود، رمان کوتاهی است به نام «بعد از عروسی چه گذشت» نوشته‌ی رضا براهنی. این مصاحبه را خانمی با نویسنده انجام داده که نام او را آقای براهنی نخواستند یا نتوانستند افشاء کنند.</p>

<p>در بخش نخست این مصاحبه رضا براهنی به «ادبیات زندان» پرداخته بود و در بخش دوم با تکیه بر پاره‌ای از یادمان‌هایش به این داستان از زاویه‌ای شخصی‌تر نگریسته و به یک معنا رابطه‌ی داستان با نویسنده را مشخص کرده بود. امروز در بخش سوم و پایانی این مصاحبه آقای براهنی به مبارزاتش با شاه اشاره می‌کند و پیدایش این داستان را از این زاویه و نیز از نظر ربط میان واقعیت و خیال توضیح می‌دهد.</p>

<p>اما در پایان و در نقد رمان «جن‌نامه» نوشته‌ی زنده‌ یاد هوشنگ گلشیری نظراتی مطرح می‌کند که جای بحث دارد. به همین دلیل گمان نمی‌کنیم نیازی به یادآوری باشد که انتشار نظرات گویندگان سخن به معنای تأیید آن نظرات از سوی رادیو زمانه نیست.</small></strong></p>

<p><strong>چرا در داستان «بعد از عروسی چه گذشت؟» بر تصویر تصادفی بودن موقعیت دستگیری راوی داستان بیشتر تمرکز نکرده‌اید؟ یعنی اینکه چطور شخصی بدون دغدغه‌های سیاسی، مبارز تلقی می‌شود؟</strong></p>

<p>در هر رمان بعضی چیزها را در ابتدا ما مسلم می‌شماریم، و بعد توضیح می‌دهیم. ممکن است شما تصویری از اتهام احتمالی در ذهنتان داشته باشید، اما نکته را نه دقیقاً می‌دانید و نه دقیقاً می‌گویید. در طول نگارش معلوم می‌شود که چرا وضع به صورتی است که هست.</p>

<p>شما از خود بپرسید: آیا همه‌ی کسانی که زندانی می‌شوند، دغدغه‌ی سیاسی دارند؟ درست است بسیاری با چشم باز فعالیت سیاسی می‌کنند، و به طور کلی فعالیت سیاسی در سیستم‌های خفقان، از طرف یک روشنفکر، خود به خود جرم سیاسی است. در نتیجه شما ممکن است سیاسی از طرف دستگاهی تلقی شوید، بی‌آن‌که گمان کنید حرفی که زده‌اید، یا نوشته‌ای که نوشته‌اید، سیاسی است.</p>

<p>بعداً اسناد را جمع آوری می‌کنید، می‌بینید که دیگران فکر می‌کردند شما آدم سیاسی هستید، و شما از این قضیه باید پس از آن‌که تقاص آن سیاسی بودن را پرداخته‌اید، بفهمید سیاسی بودن یعنی چه، و چرا تقاص آن را پس داده‌اید. بعضی اتفاق‌ها که برای من افتاده، شکل رمان پیدا کرده. اما من به صورت رمان آن را ننوشته‌ام.</p>

<p>اما همیشه درباره‌ی آن تعجب کرده‌ام. می‌خواهم پشت صحنه را برای جلو صحنه بنویسم. در کتابی تحت عنوان ایران در برابر دهه‌ی هفتاد میلادی که مربوط به دهه‌های پیش از آن دهه است، استاد معروفی که در دانشگاه معتبری در آمریکا تدریس می‌کند از دو نوع کار من تمجید کرد: یکی از شعر من، خصوصاً شعر بلند «جنگل و شهر» که به صورت کتاب جداگانه‌ای در نیمه‌ی اول دهه‌ی چهل شمسی چاپ شده، و دیگری از نقد ادبی من، به ویژه نقد شعر.</p>

<p><img id="photow" src='/pictures-new/D9D37E6D-E233-4461-92E6-1CA28B9773B4_w527_s.jpg' /><br/>
<small><small>رضا براهنی</small></small>


</p>

<p>او را قبلاً در یک مهمانی به دعوت او دیده‌ام. من پس از شروع تدریس در دانشگاه تگزاس در آمریکا، متن کامل چاپی «روزگار دوزخی آقای ایاز» را برای او فرستاده‌ام. او چیزی درباره‌ی آن ننوشته، ولی تلفنی آن را با رمان‌های بزرگ آمریکا قابل‌ مقایسه دانسته. دو سه ماه پیش از بازگشت از آمریکا، در جلسه‌ای از مستشرقین در دانشگاه پنسیلوانیا، من و یک محقق عرب، برای جمعی از مستشرقین به زبان انگلیسی سخنرانی کرده، به پرسش‌های آنان پاسخ گفته‌ایم.</p>

<p>من خلاصه‌ای از تاریخ مذکر را به آن جمع ارائه داده‌ام. یک ماه پس از بازگشت از آمریکا ساواک مرا گرفته و شکنجه داده. رئیس شکنجه‌گرهای ساواک، حسین‌زاده، حین صحبت با من جلو خواهرم، برادر بزرگم دکتر محمدنقی براهنی، ناگهان اسم آن استاد ایرانی در آمریکا را برده. در سفر دوم من به آمریکا، من علیه شاه وارد یک مبارزه‌ی جدی شده‌ام، و طبیعی است که از حوزه‌های ایرانشناسی و شرق‌شناسی به طور کلی دور بوده‌ام.</p>

<p>در عین حال خبر نداشتم که پشت صحنه چه می‌گذشته. در سال ۱۹۷۶ در یکی از کمیته‌های معتبر مجلس نمایندگان آمریکا علیه شاه شهادت داده‌ام. معاون کیسینجر به نفع شاه شهادت داده. شهادت مرا کنگره‌ی آمریکا در سال ۱۹۷۶، و در همان سال مجله‌ی معتبر ادبی نیویورک ریویو آو بوکس چاپ کرده، در همان زمان یا کمی دیرتر، روزنامه‌نویسی در آمریکا مطلبی نوشته، تحت عنوان «شاعر یا جاسوس» و مرا جاسوس معرفی کرده است، و این همه را از قول استاد معتبر دانشگاهی معتبر.</p>

<p>من از دوستم «الن گینزبرگ»، شاعر معروف، خواسته‌ام در این باره تحقیق کند که این استاد دانشگاه کیست. او به من گزارش داده که آن استاد کیست. علیه آن استاد دانشگاه اقدام قانونی کرده‌ام. این کارها مدتی طول کشیده. و آن استاد دانشگاه هم در حال دست و پا زدن بوده که کاری بکند. تا اینکه انقلاب شده، من به ایران برگشته ام، و آن استاد در استادی خود مانده است.</p>

<p>وقتی که پس از انقلاب کانون نویسندگان متنی درباره‌ی سعیدی سیرجانی نوشته و به امضای نویسندگان رسانده، زنده یاد هوشنگ گلشیری، محمود دولت‌آبادی و مرا به دادستانی انقلاب احضار کرده‌اند، گلشیری شمال بوده، نیامده.</p>

<p>من و دولت‌آبادی، یک روحانی و یک آقای دیگر را می‌بینیم. و آنجا توضیحاتی می‌خواهند و ما هم توضیحاتی می‌دهیم. یکی از آنها روحانی است، دیگری غیرروحانی. آن غیرروحانی می‌گوید هم شما ـ یعنی من ـ نامه‌ای درباره‌ی دکتر سیرجانی امضا کرده‌اید و هم آن استاد آن دانشگاه معروف [و اسم او را می‌برد]، مگر شما نمی‌دانید او در حق شما چه کرده؟ و بعداً نامه‌ای را که در خارج نوشته شده، و امضای آن استاد ایرانی هم آن تو هست، از طریق دولت‌آبادی برای من می‌فرستد.</p>

<p>وقتی که خاطرات علم به ویرایش دکتر عالیخانی درمی‌آید، دیگر پرده‌ها کنار می‌رود. شاه به علم می‌گوید راجع به این براهنی کاری بکن، این شخص می‌خواهد در کنگره علیه من شهادت بدهد، علم به همان استاد متوسل می‌شود و آن استاد هم قول می‌دهد که در این باره کاری بکند، هم به عفو بین‌الملل علیه من مطلب بنویسد و هم به کنگره.</p>

<p>از قرار معلوم کسی گوشش بدهکار این حرف استاد نمی‌شود. چرا که من در یکی از شعبات مجلس نمایندگان گزارش خود را می‌دهم. می‌بینید که سر و کار ما عملاً با یک رمان پلیسی است. آدم چگونه می‌تواند علیه یک نفر که در حدود نود سال عمر کرده، اعلام جرم کند؟ فکر نمی‌کنید من طرح رمان بعدی‌ام را به عنوان پاسخ این سئوال شما نوشته‌ام.</p>

<p>آیا من «شخصی بدون دغدغه‌های سیاسی» بوده‌ام؟ آیا جواب «تصویر تصادفی بودن موقعیت دستگیری» را داده‌ام؟ خوب، من اگر در آن رمان می‌دانستم چه کسی چغلی مرا به دستگاه شاه می‌کرده، آن را به صورت بعد از عروسی چه گذشت می‌نوشتم؟ این قبیل شناعت‌ها پس از انقلاب هم ادامه داشته. در وجود دو مستشرقی که برای ویکی پدیا زندگینامه‌ی مرا با آثارم نوشته‌اند، و هر کس آن را تصحیح می‌کند، اجازه‌ی تصحیح نمی‌دهند.</p>

<p><strong>به نظر شما «زهره» چقدر به یک شخصیت قابل درنگ با کنش‌های تعریف شده نزدیک شده است؟</strong></p>

<p>وقتی که یک رمان شروع می‌شود برای خود از نظر شکلی، تقریباً ـ تأکید می‌کنم، تقریباً ـ سهمی از صفحات تعیین می‌کند. مثلاً من می‌دانستم که رازهای سرزمین من رمانی با معیارهای معمولی نخواهد بود. چندین جلد خواهد بود. بُعد زمانی و مکانی خاصی خواهد داشت، با معیارهای مختلف و مختلط.</p>

<p>در مورد روزگار دوزخی آقای ایاز هم همین طور بود. من چهل و یک سال پیش جلد اول ایاز را نوشتم. جلد دومش را همین یکی دو ماه پیش تمام کردم. برای نگارش جلد سوم آن نمی‌دانم عمرم کفاف خواهد داد یا نه. هنوز هم طولانی‌ترین رمان من رازهای سرزمین من است.</p>

<p>حتی دو جلد روزگار دوزخی آقای ایاز به طول رازها... نیست. ابعاد رمان کوتاه، اغلب یا با تک شخصیتی بودن آن تعیین می‌شود یا با دو شخصیتی بودن آن، و حداکثر سه شخصیتی، منتها با یک شخصیت در وسط میدان. نمونه‌ی آن، نمونه‌ی بسیار خوب آن ، بوف کور است و یا یادداشت‌های زیرزمینی داستایوسکی و یا قصه‌ی «شب‌های سفید»، و یا آن چیزی که حد فاصل بین قصه‌ی کوتاه بلند و قصه‌ی کوتاه است، مثل «مرگ ایوان ایلیچ»، یا «ویکونت شقه شده» از ایتالو کالوینو، و یا سه «نوولا»ی «توفان برگ»، «کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد» و «واقعه‌نگاری مرگ پیش‌بینی شده» از مارکز، و چندین رمان کوتاه از داستایوسکی، فالکنر، همینگوی و دیگران، و یا رمان در رمان‌هایی که نوشته شده.</p>

<p>من خود با رمان کوتاه شروع کردم که آن را موقع تحصیل در استانبول نوشتم، و در آن زمان نشده منتشرش کنم. و سه چهار تای دیگر هم هست که چاپ نشده. دقیقاً نمی‌دانم «زهره» در چارچوب رمان کامل است یا نه. ما بیشتر در حضور «رحمت» و نگهبان هستیم. اما زن حضور دارد.</p>

<p>طبیعی است که دغدغه‌ی اصلی است. می‌آید و می‌رود. و بیشتر بخشی از ناخودآگاه رحمت است. از پشت پرده تعیین تکلیف می‌کند. «چاه به چاه» رمانی که هم‌زمان با «بعد از عروسی چه گذشت» چاپ کردم حوادث بیشتری دارد، اما «بعد از عروسی ...» جمع و جورتر است.</p>

<p>کمتر سیاسی است و بیشتر به تحلیل شخصیت می‌پردازد. و در عین حال من رشد یک «لومپن» را می خواستم درست تعریف کرده باشم، به دلیل اینکه، اگر شما به صفحات ۱۰۴-۱۰۲ نگاه کنید ـ البته کاری به حس پیشگویی‌اش ندارم ـ می‌بینید که وصفی داده شده که برای خود من تکان‌دهنده است. چطور امکان داشت تقریباً سی سال پیش‌تر، این همه روز بود. و پس از این نوع حرف‌هاست که خواب آخر رمان معنی پیدا می‌کند.</p>

<p>نه؟ یعنی نگاه کنید به این‌که نگهبان ساواک زن زندانی را به عنوان یک «چیز» تعریف می‌کند، و زندانی می‌خواهد آن را تصحیح کند و به جایش «زن» را بگذارد. یعنی غرضم تفاوت‌هاست. زن را نگهبان به صورت یک «چیز» یک شیء می‌بیند، و رحمت می‌کوشد آن را تصحیح کند، و در ضمن آن انگشت گیر کرده به آن صورت وقیح را هم در نظر بگیرید که در واقع آن را نسبت به همه‌ی روشنفکران به آن شکل درمی‌آورد.</p>

<p>بعد خود آن ترفندِ میله‌ی دستبند که بعداً تبدیل می‌شود به صحنه‌ی آخر کتاب، و عامل اصلی آن میله، که همه‌ی اینها از این جا سرچشمه می‌گیرد که نگهبان آن کلید را گم می‌کند. من قصد توضیح بیشتر ندارم، اما به نظر می‌رسد شخصیت‌ها جا به جا می‌شوند تا انگار آن کابوس پایان رمان اتفاق بیفتد.</p>

<p>آخر سر خواب و بیداری که در هم ادغام می‌شوند، و او که میخکوب زمین شده، در واقع انگار دارد در رؤیا اخته می‌شود، آن فریاد می‌آید:«زهره! زهره! ...» و آن موجود نورانی، مثل یک ستاره‌ی دنباله دار، در ذهن و رؤیای رحمت، برای همیشه «ناپدید» می‌شود. در واقع، بعد از عروسی آن چه می‌گذرد ناپدید شدن زهره است.</p>

<p>کلید شدن به نگهبان، دیدن آن خواب شوم و برده شدن به بیابان، و نهایتاً، کلمه‌ی «عروسی» مفهوم خاصی پیدا می‌کند. «زهره» در واقع «جان زنانه»ی رحمت است، البته اگر استعاره‌ی «عروسی» درست فهمیده شود. «زهره» در فاصله‌های متعدد نگه داشته می‌شود تا ناگهان ارزش نهایی خود را در برابر ارزش آن «عروسی» قرار دهد.</p>

<p>استعاره‌ی «عروسی» قابل رمزگشایی نیست. باید دید چه پیش می‌آید. غرضم این است که «زهره» همیشه هم لازم نیست حضور داشته باشد. حضور او در حضور دیگران معنی پیدا می‌کند. وقتی که در ذهن شخصیت اصلی رمان بین «چیز» شناخته شدن او توسط نگهبان، و«زن» شناخته شدن «زهره» فاصله گذاشته می‌شود، و آن آگاهی، وقتی که آهنِ آن دستبند نگهبان تبدیل به میله‌ای می‌شود که پس از عبور از خواب های مختلف، بالای تپه از پشت در ستون فقرات او کوبیده می‌شود، خوابی که تعبیرش شاید ناپدید شدن زهره، آن ستاره‌ی دنباله داری باشد که در ذهن و رؤیای رحمت ناپدید می‌شود. </p>

<p><strong>در نوشتن جمله‌های بلند که با ویرگول بخش‌های آن به هم وصل می‌شود، عمدی داشته‌اید. این نوع نوشتار بیشتر در شرح ذهنیات رحمت دیده می‌شود.</strong></p>

<p> نه، عمدی در کار نبوده. جملات به اقتضای مطلب کوتاه و بلند می‌شوند. به طور کلی در نگارش کشش من در توصیف، خواه توصیف بیرون و خواه توصیف درون به سوی جمله‌ی بلند است. این نوع جمله‌ی پیچیده که گاهی در مقالات انتقادی‌ام هم دیده می شود، عادت ذهنی است.</p>

<p>پیچیدگی یک مقوله‌ی درونی و یا یک گفتمان انتقادی نیازمند بیان با جمله‌ی مختلط است. تفکر، تأمل، دقت، کوشش برای بیان حالتی که قبلاً برای آدم یا یک شخصیت پیش نیامده، حسی بدیع که نیاز به گسترش جغرافیایی زبان در برابر خواننده دارد، تنها با استفاده از جمله‌ی بلند عملی است. از این نوع جملات، که هیچ تعمدی هم در استفاده از آنها در کار نبوده، جاهای دیگر، به ویژه دو جلد نوشته شده‌ی ایاز، از هر جای دیگر بیشتر استفاده شده.</p>

<p><strong>بین نویسندگان، شما و عده‌ای دیگر، سعی کرده‌اید پلی میان واقعیت و خیال بزنید. این رویکرد در ساختار روایی آثار داستانی در حال حاضر کمتر دیده می‌شود. دلیلش چیست؟ (حالا همه بیشتر تمایل به طرح دغدغه‌های شخصی و مسائل ذهنی دارند.)</strong></p>

<p>من دسترسی به رمان‌هایی که در حال حاضر نوشته می‌شود ندارم، جز آنهایی که در خارج از کشور دستم می‌رسد و گه‌گاه آنها را می‌خوانم. من مخالفتی با پل زدن میان واقعیت و خیال ندارم و مخالفتی با طرح دغدغه‌های شخصی و مسائل ذهنی هم ندارم.</p>

<p>فکر می‌کنم نویسنده با همه‌ی این مسائل سروکار دارد. در رمان بلند معمولاً ضرورت دارد شیوه‌‌ای مختلف به کار گرفته شود. اگر شیوه‌های مختلف به کار نگیرید، کار خسته کننده از آب درخواهد آمد. وقتی شما «عزاداران بیل» را می‌خوانید نمی‌دانید چه چیز واقعیت است و چه چیز خیال. پل وجود ندارد.</p>

<p>چیزی که واقعی است خیالی است، چیزی که خیالی است واقعی است. «ما نمی‌شنویم» هم همین طور است. در کار صادق هدایت بویژه بوف کور هیچ چیز واقعی‌تر از توصیف «زن اثیری» از سوراخ پستو نیست، اما آن واقعیت شدیداً خیالی است.</p>

<p>مثله کردن منصور در برابر سراسر مردم تاریخ ایران، از آغاز تاریخ تا شاید امروز آن، و حالتی که به مردم دست می‌دهد، در طولانی‌ترین جملات زبان فارسی چنان واقعی است که وقتی در فرانسه بخش اول آن به صحنه‌ی تئاتر رفته، عده‌ای از دیدن واقعیت بیان شده چنان دچار رعب شده‌اند که از سالن بیرون برده شده‌اند، اما با اعتراض به سالن برگشته‌اند.</p>

<p>این زبان است که ذهنی‌ترین چیزها را با بیان واقعی خود به شوم‌ترین حس‌ها رهنمون می‌شود. ما نمی‌توانیم زندگی¬نامه‌ی شخصی بنویسیم و آن را رمان بنامیم. به همین دلیل دویست و سی صفحه‌ی اول «جن نامه»ی گلشیری رمان نیست.</p>

<p>بخش دوم به این دلیل رمان نیست که غرق در انواع جادو و جنبل و اذکار و ادعیه به نام نثر قصّوی است. جن نامه، اگر محتویات کتاب به هم ریخته می‌شد و دوباره نوشته می‌شد، و حالت اتوبیوگرافیک بخش اول به محتویات بخش دوم نه به صورت زمانی فقط، بل‌که به صورت رمانی ـ اورگانیسم «رمان» ـ یعنی دخالت مجموعه‌ی مضامین به صورت موتیف‌های نگارشی در یکدیگر به صورت ساختاری ـ ارتباط داده می‌شد.</p>

<p>یعنی به این طولانی‌ترین رمان، گلشیری تجربه‌ی دست‌کم رمان‌نویسی عصر خود را ـ هم در زبان فارسی رمان فارسی، و هم رمان ترجمه شده ـ هوشیارانه منتقل می‌کرد، شاید ما از گلشیری در این رمان، یک رمان طولانی موفق می‌داشتیم و اتفاقاً برمی‌گردم به همان سئوالی که کرده‌اید، «پلی میان واقعیت و خیال» که دشواری اصلی در میان تعدادی از نویسندگان نسل ما هم بوده، و اگر تا حدودی در «آینه‌های دردار» گلشیری این وضع پیش آمده بود، در رمان بلند برای او اتفاقاً پیش نیامد.</p>

<p>اعتقاد من این است که امروز واقعیتی وسیع ـ اجتماعی ـ تاریخی ـ فردی و جمعی ـ برای هر دو جنس، یعنی زن و مرد ـ متساویاً در همین امروز زندگی ایران پیش آمده. این صحنه‌ی تاریخی معاصر، با تمام زیر و بم‌ها، یأس‌ها و امیدها ـ و درگیری آدم‌ها از هر نوع با یکدیگر ـ جمعاً و فرداً ـ نه تنها برای تاریخ، که برای ادبیات، به ویژه برای رمان، مفتوح شده است. این عرصه رمان را وارد تحول جدید و جدی دیگری خواهد کرد.</p>

<p>با تشکر از شما و سئوال‌های بسیار دقیق و مفیدتان.</p> <a class="a2a_dd" href="http://www.addtoany.com/share_save?linkname=Radio%20Zamaneh&linkurl=http%3A%2F%2Fzamaaneh.com%2F"><img src="http://www.zamaaneh.com/lab/images_nn/share_3.png" border="0" alt="Share/Save/Bookmark"/></a><br /><script type="text/javascript">a2a_linkname="Radio Zamaneh";
a2a_linkurl="http://zamaaneh.com/";
a2a_show_title=1;
  a2a_custom_services=[
  ["Balatarin","https://balatarin.com/links/submit?phase=2&url=A2A_LINKURL_ENC&title=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/balatarin.png"],
  ["Donbaleh","http://donbaleh.com/submit.php?url=A2A_LINKURL_ENC&subject=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/donbaleh.png"],
  ["Cloob","http://www.cloob.com/share/link/add?url=A2A_LINKURL_ENC&title=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/cloob.png"]
  ];
a2a_num_services = 20;
a2a_color_main="D7E5ED";a2a_color_border="AECADB";a2a_color_link_text="333333";a2a_color_link_text_hover="333333";a2a_color_bg="ffffff";
a2a_prioritize=["Balatarin","Donbaleh","facebook","twitter","friendfeed","yahoo_messenger","gmail","delicious","google_bookmarks"];
</script>

<script type="text/javascript" src="http://static.addtoany.com/menu/locale/fa.js" charset="utf-8"></script>
<script type="text/javascript" src="http://static.addtoany.com/menu/page.js"></script>








<hr /><span style="font-size: 12px;">
<b>بخش پیشین</b><br>
• <a target="_blank" href='http://zamaaneh.com/morenews/2010/06/post_1279.html'>«بایاتی»‌های مادرم و داستان شش انگشت او</a><br></span>






















</div><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=OlZWgSOqOd4:5BvgRAa1BJU:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=OlZWgSOqOd4:5BvgRAa1BJU:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=OlZWgSOqOd4:5BvgRAa1BJU:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?i=OlZWgSOqOd4:5BvgRAa1BJU:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=OlZWgSOqOd4:5BvgRAa1BJU:gIN9vFwOqvQ"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?i=OlZWgSOqOd4:5BvgRAa1BJU:gIN9vFwOqvQ" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/radiozamaaneh/MTcd/~4/OlZWgSOqOd4" height="1" width="1"/><br /><br />زمانه]]></description>
		<pubDate>Fri, 04 Jun 2010 12:57:21 +0200</pubDate>
		<guid>http://www.gooshbe.de/foren/index.php?showtopic=57705</guid>
	</item>
	<item>
		<title>زمانه: آیت‌الله خامنه‌ای: امیرالمؤمنین با طلحه و زبیر هم جنگید</title>
		<link>http://www.gooshbe.de/foren/index.php?showtopic=57706</link>
		<description><![CDATA[<div style="font-family: tahoma,sans-serif; direction: rtl;"><p>آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی ایران در خطبه‌های نماز جمعه امروز رهبران مخالفان دولت را با طلحه و زبیر دو تن از اصحاب پیامبر اسلام در زمان علی‌بن ابی‌طالب مقایسه کرد و گفت: «طلحه و زبیر مردمان کوچکی نبودند، اما سوابق آنان محو شد و امیرالمومنین با آن‌ها جنگید.»</p>

<p>پیش از این نیز برخی هواداران دولت میرحسین موسوی و مهدی کروبی، دو نامزد معترض به نتایج دهمین انتخابات ریاست جمهوری را با طلحه و زبیر مقایسه کرده بودند.</p>

<p><img id="photow" src='/pictures-new/talhehzobeir.jpg' /><br/>
<small><small></small></small>


</p>

<p>آیت‌الله خامنه‌ای در نماز جمعه امروز تهران که به مناسبت سالگرد درگذشت آیت‌الله خمینی، بنیان‌گزار جمهوری اسلامی ایران در آرامگاه وی برگزار شد، گفت: «گذشته افراد مورد توجه نیست، اگر حال فعلی اشخاص در نقطه مقابل گذشته بود، آن گذشته دیگر کارآیی ندارد.»</p>

<p>وی در بخش دیگری از سخنانش که به صورت زنده از تلویزیون دولتی ایران پخش شد، افزود: «آن کسانی که در مورد مسئله قدس  در روز قدس آن طور موضع‌گیری کردند، در روز عاشورا آن فضاحت را به‌بار  آوردند، درست در خط مقابل امام حرکت می‌کنند.»</p>

<p>شماری از معترضان به نتایج انتخابات ریاست جمهوری، در روزهای عاشورا و قدس سال گذشته با حضور در خیابان بار دیگر اعتراض خود را به سیاست‌های دولت اعلام کردند. <br />هواداران دولت می‌گویند که معترضان در این روزها به «آرمان‌های انقلاب و شعائر مذهبی» توهین کرده‌اند. </p>

<p>میرحسین موسوی و مهدی کروبی سرکوب معترضان در این تجمع‌ها و کشته شدن چند تن از مخالفان دولت در روز عاشورا را محکوم کرده بودند.</p>

<p><div id="quote"><span style="font: bold large 'times new roman';">آیت‌الله خامنه‌ای: گذشته افراد مورد توجه نیست، اگر حال فعلی اشخاص در نقطه مقابل گذشته بود، آن گذشته دیگر کارآیی ندارد</span></div></p>

<p>وی با بیان این‌که نمی‌شود با «هر کس و ناکس» ائتلاف کرد، اظهار داشت: «نمی‌توان قبول کرد آمریکا و انگلیس و سیا و موساد، سلطنت‌طلبان و منافقین روی حول محوری جمع شوند و بعد آن افراد ادعا کنند که خط امامی هستند.»</p>

<p>آقای خامنه‌ای اضافه کرد: «نمی‌شود ما در مقابل، با کسانی که با اساس مبنای امام صریحا مخالف هستند اظهار همراهی کنیم و خود را در کنار آن‌ها قرار دهیم و تعریف کنیم و یا در مقابل آن‌ها سکوت کنیم و در عین حال بگوییم دنباله‌رو امام هستیم.»</p> <a class="a2a_dd" href="http://www.addtoany.com/share_save?linkname=Radio%20Zamaneh&linkurl=http%3A%2F%2Fzamaaneh.com%2F"><img src="http://www.zamaaneh.com/lab/images_nn/share_3.png" border="0" alt="Share/Save/Bookmark"/></a><br /><script type="text/javascript">a2a_linkname="Radio Zamaneh";
a2a_linkurl="http://zamaaneh.com/";
a2a_show_title=1;
  a2a_custom_services=[
  ["Balatarin","https://balatarin.com/links/submit?phase=2&url=A2A_LINKURL_ENC&title=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/balatarin.png"],
  ["Donbaleh","http://donbaleh.com/submit.php?url=A2A_LINKURL_ENC&subject=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/donbaleh.png"],
  ["Cloob","http://www.cloob.com/share/link/add?url=A2A_LINKURL_ENC&title=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/cloob.png"]
  ];
a2a_num_services = 20;
a2a_color_main="D7E5ED";a2a_color_border="AECADB";a2a_color_link_text="333333";a2a_color_link_text_hover="333333";a2a_color_bg="ffffff";
a2a_prioritize=["Balatarin","Donbaleh","facebook","twitter","friendfeed","yahoo_messenger","gmail","delicious","google_bookmarks"];
</script>

<script type="text/javascript" src="http://static.addtoany.com/menu/locale/fa.js" charset="utf-8"></script>
<script type="text/javascript" src="http://static.addtoany.com/menu/page.js"></script>



























</div><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=p8gkE8g_fpw:sO2PpTtS89E:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=p8gkE8g_fpw:sO2PpTtS89E:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=p8gkE8g_fpw:sO2PpTtS89E:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?i=p8gkE8g_fpw:sO2PpTtS89E:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=p8gkE8g_fpw:sO2PpTtS89E:gIN9vFwOqvQ"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?i=p8gkE8g_fpw:sO2PpTtS89E:gIN9vFwOqvQ" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/radiozamaaneh/MTcd/~4/p8gkE8g_fpw" height="1" width="1"/><br /><br />زمانه]]></description>
		<pubDate>Fri, 04 Jun 2010 12:54:17 +0200</pubDate>
		<guid>http://www.gooshbe.de/foren/index.php?showtopic=57706</guid>
	</item>
	<item>
		<title>زمانه: بوسه در تاریکی - ۲۱</title>
		<link>http://www.gooshbe.de/foren/index.php?showtopic=57707</link>
		<description><![CDATA[<div style="font-family: tahoma,sans-serif; direction: rtl;"><p>بله، شنیدن این حرف از دهان من غریب است. خیلی غریب. ببخشید از این که گفتم. شاید به‌تر باشد دهانم را بشویم. صبر من نباید به آخر برسد. باید بی انتها باشد. صبر من باید تنابی باشد که آدم‌های بسیاری با آن از چاه آب بکشند و رو زمین بریزند. اگر کوشیار پارسی صبرش به آخر برسد، روان‌شناس‌ها شب و روز باید کار کنند. من نمی‌خواهم این مادرقحبه‌ها اصلن کار داشته باشند. آخ، من با روان‌شناس‌ها دشمنی ندارم. آدم‌های معمولی‌اند که تحصیل کرده‌اند و دیپلمی گرفته‌اند. براش زحمت کشیده‌اند و بیش‌ از دیگران از جان آدمی سر در می‌آورند. این فهم و درک را به دلیل خواندن کتاب این و آن روان‌شناس پیداکرده‌اند و آن‌ها نیز لابد احساس نیاز کرده‌اند که نوشته‌اند. ما زیگموند فروید را خوب می‌شناسیم. چه کتاب‌هایی نوشت این مرد. حتمن وقت زیادی داشت. پیش از اسماعیل نادری و احمد وکیلی نوشته است. مثلن تو یکی از کتاب‌هاش نوشته: زنی آمد سراغم که من این‌جا اسمش را می‌گذارم آنا. بعد از چند جلسه صحبت فهمیدم که این خانم ناراحتی‌ای دارد که ما "هیستری" می‌نامیم. زمان صحبت‌ها لبه‌ی میز کارم را گاز می‌گرفت و جیغ می‌کشید "می‌کشمت، حروم‌زاده، می‌کشمت!" کم کم فهمیدم که منظورش از حرام‌‌زاده میز کار من نبود، پدرش را می‌گفت. بعد توانستم از زیر زبانش بکشم که در بچه‌گی، پدرش روزی دو بار او را می‌گاییده. پس از این تشخیص می‌دانستم که چه باید بکنم. زالو براش توصیه کردم و آب و هوای کنار دریا. حالا خانم آنا زن جوان سالمی است که زندگی خوبی دارد و شغل خوبی به عنوان ناخدا دوم کشتی ماهی‌گیری.</p>

<p>حالا که این نقل را آوردم، آیا برای خواننده سودمندتر است کتاب مرا بخواند یا برود سراغ روان‌شناس‌ها و کتاب آنان را بخواند؟ بگذارید جور دیگری بگویم: آیا من به عنوان نویسنده، روان‌شناس به‌تری از روان‌شناس‌ها هستم؟ بله. خوب، به این سئوال هم پاسخ داده شد. «روان‌شناس» واژه‌ی عجیبی است. ده بار پشت سر هم باید تکرارش کنی. روان‌شناس روان‌شناس روان‌شناس روان‌شناس روان‌شناس روان‌شناس روان‌شناس روان‌شناس روان‌شناس. من نه بار گفتم. کنجکاوم بدانم روان‌شناس دلیل این را چه خواهد دانست. شاید تشخیص دهد که من بیماری سهراب محمودی دارم. این نوعی بیماری است که بیمار حاضر به پذیرش واقعیت نیست، زیرا گمان می‌کند که واقعیت وجود ندارد. به نظر بیمار، سهراب محمودی هم وجود ندارد. خورشید هم. خرگوش هم. سکوت، آرامش، لذت نشستن کنار آتش در سال‌های چهل. سال‌های چهل؟ وجود نداشته است. تاریخ از سال ۱۳۴۶ شروع شد.</p>

<p>این امکان هم بود که من وسط خیابان، سکته‌ی قلبی کنم. این امکان را قرن‌هاست که در نظر دارم. روزی باید برسد دیگر. یا نه؟ به نظر می‌رسد که اگر فکر کنی حمله‌ی قلبی به سراغ‌ات می‌آید، نخواهد آمد. هرگز. چه دل‌داری‌ای. خلاصه، داشتم تو خیابان راه می‌رفتم. انگار نه انگار خبری هست که مامور پلیس، یوسف رحمانی را دیدم. او هم مرا دید. از میان یک سیتروئن نو  و یک رنو گذشت و آمد طرف من. سیگار روشن نکردم. چیزی که توجه‌ام را جلب کرده این است که وقتی تو خیابان راه می‌روم، کم‌تر شاشم می‌گیرد. در این‌باره بیش‌تر خواهم نوشت. در رمان شاشیدن. پس از ریدن و استفراغ، این را خواهم نوشت. سری رمان نه قسمتی. خیلی کار خواهد برد. فکرش را بکنم که وسط نوشتن دو رمان همه تک هستند جز من و جهانگیر مد می‌شود، وقتی برای نوشتن این‌ها پیدا کنم.  فراموش نکن که در این فاصله کلی مقاله هم باید بنویسم و چند تا رمان مستقل هم از آستین بیرون بکشم. این‌ها همه باید جزء پرفروش‌ها باشد. مردم عاشق رمان مستقل هستند. شهرام شیرازی هم به خاطر رمان‌های مستقل به شهرت رسید. و به خاطر عینک آفتابی و پالتوپوست در تابستان. و گاییدن زنیکه‌ها البته. تعجب می‌کنم که هرگز رمان گاییدن را ننوشت. حالا دیگر نباید بنویسد، چون من می‌خواهم بنویسم. توجه کن، اگر به من زنگ زد و گفت:"پنج میلیون به‌ت می‌دم که ننویسی تا خودم بنویسم" بی‌درنگ پنج میلیون را ازش خواهم گرفت. بعد رمانی می‌نویسم به اسم کس‌لیسی. همیشه که نباید گاییدن باشد. بله، این شهرام شیرازی یکی از آن‌هاست. فکر می‌کنم هنوز زنده باشد. اگر مرده بود که روزنامه‌ها، تله‌ویزیون‌ها، رادیوها؛ هفته نامه‌ها و ماه‌نامه‌ها خبرش را تا حالا داده بودند. در آینده این خبر خواهد آمد که شهرام شیرازی در حال آب دادن باغچه‌ی خانه‌ی اربابی واقع در فلان جا مرد. او نویسنده‌ی مشهوری بود که ... چند تا از کتاب‌هاش نام برده می‌شود. بعد: شهرام شیرازی زمان کوتاهی پیش از مرگ موفق شد نوشتن رمان گاییدن را به اتمام برساند. بنا بود نویسنده‌ی مشهور دیگری – کوشیار پارسی- آن را بنویسد، اما پس از دریافت مبلغ هنگفتی پول نقد از خیر نوشتن آن گذشت. اکنون یکی از هم‌کاران ما نزدیک خانه‌ی آقای کوشیار پارسی ایستاده است. یوسف، صدای مرا می‌شنوی؟</p>

<p>- بله، بله، صدا خوب می‌رسه.  آقای کوشیار پارسی؛ شهرام شیرازی درگذشته و ...<br />- بله جناب یوسف خان. مرگ شهرام شیرازی برام خیلی دردناکه. البته نه به اندازه‌ی مرگ یوسف حسینی...<br />- یوسف حسینی؟ اون که زنده‌س.<br />- جدی؟ هنوز زنده‌س؟ خیلی وقته که می‌پرسم زنده‌س یا نه و کسی جواب نمی‌ده.<br />- بله، زنده‌س.<br />- خبر خوبیه.<br />- راجع به شهرام شیرازی حرف می‌زدیم...<br />- آره، نویسنده‌ی بزرگی گذاشت و رفت. خوب یادم می‌یاد که من دانش‌جو بودم. تو خیابونا قدم می‌زدم. یه بار تو اوج تابستون یه یارویی رو دیدم با عینک آفتابی و پالتو پوست. کی بود؟<br />- شهرام شیرازی؟<br />- بله، شهرام شیرازی. خود استاد بود. از شوق و هیجان داشتم تو شلوارم می‌شاشیدم. چه ظهور معنوی خجسته‌ای. تابستان در خیابان. دو طرفش رو دو تا دختر گرفته بودن با پستونای گنده. داشتم پس می‌افتادم.</p>

<p>حاضر بودم یه دست یا یه پامو از دس بدم تا یکی از اون دخترا رو بگام. اگه نداده بودم رمان گاییدن رو یکی دیگه بنویسه، حتمن این ماجرا رو توش می‌نوشتم. شاید اینو تو رمان ریدن بنویسم، چون یادش که می‌افتم شاشم می‌گیره. تازه، یوسف، اینو گوش کن. این از اون ماجراهاس که ارزش داره تو هر کتابی نوشته بشه...</p>

<p>- معلومه. حالا که شما خودتون شروع کردین، درسته که شهرام شیرازی به‌تون پول داد تا رمان گاییدن رو ننویسین؟<br />- درسته. خیلی وقت بود چیزی ننوشته بود و نمی‌دونس چی بنویسه. به‌م زنگ زد و من به‌ش گفتم:"شهرام، می‌تونی همون رمانی رو که من قصد دارم بنویسم، بنویسی." گفت:"کدوم رمان؟" گفتم:"گاییدن." فوری به شوق اومد. آره، این جوری شد. فکر کنم اگه منتشر بشه، بیوه‌شو پول‌دار کنه.<br />- اما پول هم به‌تون داد که اونو شما ننویسین؟<br />- یوسف خان، پنج میلیون چیه تو زندگی یه آدم مث من؟ اسماعیل نادری می‌خواست ده میلیون بده و احمد وکیلی پونزده‌تا. اما من بیش‌تر شهرام شیرازی رو قبول داشتم. با این مبلغ خنده‌دار کارو سپردم به خودش. همکاری و دوستی مهم‌تر از پول و این حرفاس.<br />- معلومه آقای پارسی. خب، این گفت و گوی کوتاهی بود با آقای کوشیار پارسی درباره‌ی مرگ شهرام شیرازی. برمی‌گردیم به استودیو.<br />- خیلی ممنون. خوب بینندگان عزیز، به گزارش مرگ شهرام شیرازی پایان می‌دهیم و اخبار را با جنگ داخلی در لیبریا پی می‌گیریم.</p>

<p>یوسف رحمانی رسیده بود به من. دست دراز کرد طرفم. هنوز می‌توانستم بروم. وقتی آدم‌ها می‌آیند طرفم، این احساس به‌م دست می‌دهد که بروم. فکر به این‌که چه نوع تماس و رابطه‌ای می‌خواهند وحشت‌ناک است. چه می‌خواهم بگویم؟ حرفی برای گفتن هست؟ واژه‌ها معنایی دارند؟ این همه غریبه که دلم نمی‌خواهد شکل‌شان را ببینم، این همه آشنا و دوست. هر بار دنبال دلیلی می‌‌گردی برای داشتن رابطه با کسی، تا خودت را قانع کنی که به رغم گرایش‌ات به گریز، هنوز هم با آدم‌ها رابطه برقرار می‌کنی. من با این یوسف رحمانی حرف می‌زنم تا مطالعه‌ش کنم و درک کنم بازپرس پلیس چه رفتاری دارد. این کار اطلاعات مفیدی در اختیارم می‌گذارد تا بتوانم در رمان پلیسی که می‌خواهم بنویسم، استفاده کنم و کلی پول در بیاورم. با آن پول به‌ترین پزشک‌های جهان را به خدمت می‌گیرم. یکی از آن‌ها که دست می‌گذارد بر شانه‌م و مفت و مجانی می‌گوید:"برو پسرم، تو کاملن معالجه شدی." گرچه به‌تر است به من نگوید "پسرم." چون از این‌جور مزخرف‌گویی‌ها بدم می‌آید. من پسر او نیستم. من پسر کامیاب پارسی هستم. که دام‌داری داشت و پس از دوران طولانی ناراحتی جسمی و روحی پی برد که بار زندگی بر او سنگین است و نتوانست از کوهی بالا رود. این مرد پدر من است و باید از او به احترام یاد کرد. او در جوانی آن‌قدر عاقل بود که با زنی زیبا ازدواج کند. تنها همین کافی است که آدم کسی را مرد واقعی بداند و مرد واقعی کم است و استثنا. این همه مرد کونی با زن‌های پتیاره‌شان همیشه بوده‌اند و حالا خیلی بیش‌ترند از گذشته. مردها دیگر شناختی از زن ندارند. برعکس‌اش مهم نیست. زن‌ها نباید زیاد حرف بزنند. شانس آورده‌اند که مرد وجود دارد وگرنه زندگی‌شان جهنم تحمل‌ناپذیری می‌بود. مردان بدون زن دست‌کم جنگ را دارند که سرشان به آن گرم شود، اما زنان بدون مردان چه کاری از دستشان برمی‌آید؟ جز کاشتن تربچه؟ تا حالا به هیچ موجود ماده‌ای برنخورده‌ام که بداند تربچه را چه‌گونه می‌کارند. حالا دیگر به زنی برنمی‌خوری که بلد باشد موهای پا و ران را تمیز کند. همین کافی نیست؟ پنج تا زن نام ببر که بلد باشد خوب گیتار بزند یا موتور سواری کند یا اصلن برنج خوب بپزد یا خرگوش پرورش دهد. سه تا هم نمی‌توانی نام ببری. اما خوب می‌توانند دنده عقب پارک کنند. در عمل مردی که بتواند دنده عقب پارک کند وجود ندارد. به جز کامیون‌های بیست تنی. زن‌ها که هیچ. پنج تا زن نام ببر که بتواند کامیون بیست تنی با دنده عقب پارک کند. به سه تا هم نمی‌رسند. این کلمه‌ی بیست تنی هم عجیب است ها. اما آن‌قدر عجیب نیست که نتوانی ده بار پشت سر هم تکرار کنی. آن‌جا را نگاه کن. کبوتر! یوسف، کبوتر. بقو بقو بقو. بیا یوسف. بیا زلیخا. بیا محمد. کبوتر خواهد آمد. حق هم دارد. احترام من به جهان حیوانات هر روز بیش‌تر می‌شود. اصلن می‌شوم هوادار سرسخت جهان حیوانات.</p>

<p>یوسف رحمانی حالم را پرسید. دست دراز کرد. دست ندادم باش. گاهی به آدم‌ها می‌گویم چرا دست نمی‌دهم، گاه به زحمت‌اش نمی‌ارزد که بگویم.<br />- بد نیستم جناب بازپرس رحمانی.</p>

<p>به این مادرقحبه ربطی نداشت بداند دنیا چه خبر است. از احوال من که هیچ.<br />گفت:"بگو یوسف."<br />- خوبم یوسف.<br />- حال‌شو داری بریم یه چیزی بخوریم؟<br />- چرا که نه.<br />- هوای خوبیه واسه کافه. البته من دوست دارم تو بشینم.<br />- باشه، من هم بدم نمی‌یاد.</p>

<p>از میان دو ماشین گذشتیم و رفتیم تو یک کافه. می‌توانم تصمیم گرفته باشم که صحنه‌های قهوه‌خانه‌ای کم‌تری تو کتابم داشته باشم، اما چه می‌توانم بکنم وقتی رحمانی ازم خواست برویم تو کافه. من مواظب هستم با پلیس جماعت دهن به دهن نگذارم. پلیس قدرت دارد. رییس جمهور، وزیر و رهبران سندیکاها با شلواری که ریده‌اند توش دست به سینه می‌ایستند و پلیس جولان می‌دهد. پلیس و ارتش تو همه چیز دست دارد. گندت بزنند، چرا نرفتی پلیس یا تیمسار ارتش بشوی. یا مامور ویژه‌ی سازمان امنیت. فرقی نمی‌کرد. رویای جالبی است. همیشه کابوس می‌بینم و گاهی رویاهای جالبی هم این میان سبز می‌شود. نه تنها رویای شیرین مامور سازمان امنیت، که چمن سبز، مادرم، نرگس و تیمور، خرگوش‌ها، موتورها، پستان‌ها و کس‌ها، حیوانات، فوتبال، فضایی برای نفس‌کشیدن، هوای تازه، و این‌که هیچ جانور خزنده‌ای در زیر پوست‌ات نباشد.</p>

<p>کافه، تخمی بود، اما مگر بقیه‌شان نیستند؟ همه‌شان. همه‌شان. نشستیم. چندتا شیرقهوه نوشیده بودم؟ یادم نمی‌آمد. تو دفتر یادداشت ناپیدا هم ننوشته بودم. به‌تر بود یک لیوان آب سفارش بدهم. رحمانی نوشابه گازدار لایت سفارش داد. نشسته بودم آن‌جا. چه اوضاع احمقانه‌ای. یک وضعیت برام نام ببر تا ده تا وضعیت احمقانه تحویل‌ات بدهم. چاره‌ای نیست. ما محکومیم. انتخاب خودمان نبوده است. و باید ادامه دهیم. فکر نمی‌کنی به‌تر بود می‌مردیم؟ مردک احمق!<br />دوباره پرسید:"خب، چه‌توری؟"<br />- خوبم. تو چه‌توری؟<br />- ای بدک نیستم. کار زیاده.<br />- از کار نگو. من فرصت ندارم سرمو بخارونم.</p>

<p>وقتی جایی نور هست، عاقلانه نیست آدم تو تاریکی بنشیند. اما بعضی از زمان تولد محکوم شده‌اند که تاریکی را به جای روشنایی انتخاب کنند. من شوربختانه یکی از آن‌ها هستم. نور، که خوبی است، برای من دردآور است. جماعتی تو نور می‌نشینند که درد ندارند و مرا نمی‌فهمند و برای من چاره‌ای نمی‌ماند جز این‌که تحقیرشان کنم و ازشان بدم بیاید. بدیش این است که از آن‌ها هم که تاریکی را جای روشنایی انتخاب می‌کنند بدم می‌آید و تحقیرشان می‌کنم. حدود نود درصد از کارهام برای حفاظت خودم است وگرنه این زندگی را نمی‌توانستم زندگی بنامم. می‌خواهم ساکت بمانم، اما نمی‌شود. در جهانی زندگی می‌کنم که دلم نمی‌خواسته در آن باشم و یا اصلن بشناسم‌اش.</p>

<p>زبان دیگر وسیله‌ی خوبی نیست. سلاح برایی نیست. شده است رژه‌ی صوت‌های نامفهوم. هرچه ساده‌تر، قابل فهم‌تر. این که ساده‌تر می‌شود، قابل درک است. برای جماعت، برای رمه، همه چیز باید ساده باشد. اگر نامفهوم باشد، غرا نباشد، مهم نیست. غریب این‌که من دارم این را می‌گویم. دارم غم‌گین می‌شوم که نسل روشن‌فکران خودخواه و خودپسند رو به انقراض است. پیش‌ترها خویش‌کاری داشتند، حالا دیگر نه. پیش‌ترها دفتر شعری درمی‌آمد پر از آشغال که هیچ رشته‌ای نداشت تا گره بزنی و پر بود از باد. بادهوا، بادگلو و باد از هر سوراخ دیگر. تعریف می‌کردند ازش، جایزه می‌دادن به‌ش، طرف را می‌کردند رهبر جنبش تازه‌ی شعری و یا اصلن خودش چهار تا نوچه جمع می‌کرد و بلندگوی سبزی‌فروش‌ها را دست می‌گرفت و خودش را رهبر اعلام می‌کرد. چهار تا پتیاره را می‌گایید و یکی‌شان را وادار به خودکشی می‌کرد و می‌رفت رو سکو. حالا دیگر از این دفترها منتشر نمی‌شود و من غم‌گین‌ام. تو چنان دفتری دست‌کم به کلمه‌ای برمی‌خوردی که بعدها بتوانی ازش استفاده کنی. با خواندن چنان دفتری از خنده می‌مردم. این لذت هم از من گرفته شده است. تنها چیزی که منتشر می‌شود کتاب‌های ساده است مناسب برای فروش زیاد و قابل فروش، چون نویسنده‌اش موهای بلند دارد، در تله‌ویزیون خوب ظاهر می‌شود، شهرت دارد و کتاب‌اش قطور یا نازک است، یا جلد قشنگی دارد، یا قابل فروش است. دایره بسته شد. دارم از خودم حرف می‌زنم؟ معلوم است که نه. گرچه معلوم هم نیست از خودم حرف نزنم. این برای بازار خوب است. صابون، جلد بامزه‌ی تلفن همراه، محصولات لاغرکننده، لباس برای شنا و تعطیلات کنار دریا و کتاب‌های کوشیار پارسی یا یکی مثل او آن‌قدر تولید می‌شوند و فروش می‌روند تا دیگر نشود فروخت. کسی قدرت عوض کردن وضع را ندارد. این جوری است. در این زمانه که ما از آن سر برآورده‌ایم، هر معنایی از دست رفته است. هر عمق و ژرفایی به گور سپرده شده، هر تلاشی برای توضیح و هر اقدامی برای جهت منطقی به حرکت عقربه‌ی ساعت دادن، دیوانه‌گی و بی‌هوده است.</p>

<p>با علاقه‌ی زیاد ازم پرسید:"به چه کاری مشغولی؟"<br />- نوشتن کتاب.<br />- کتاب، اوهوم. من کم می‌‌خونم. کارای دیگه دارم.<br />- من نه. وقت زیاد دارم واسه خوندن. دیروز یه نفس کتاب جلادان هیتلری رو خوندم. پیش از اون هم رمز داوینچی رو. کتابای خوبی هستن. فرصت کردی اولی رو بخون.<br />- از جنگ جهانی خوشم نمی‌یاد. جنگای این روزا به‌ترن.<br />- جنگ داخلی لیبریا رو می‌گی؟<br />- لیبریا؟ نه بابا. این جنگای خودمونی. جنگای مدرن. جنگایی که دیده نمی‌شن. زنایی که نوزادشونو می‌ندازن تو آب. مردایی که به دخترشون تجاوز می‌کنن. مردایی که جاکشی می‌کنن و وقتی دختره درآمد نداره، سرشو می‌برن. جنگ خودم.</p>

<p>مردک خودخواه. جنگ خودش. نوزادهای خودش، دختران تجاوزشده‌ی خودش، جاکش‌های خودش. زشتی جان انسان، سبب سقوط شده است. هرکسی به این مشغول است که همه‌ی روی‌دادهای تا شعاع یک کیلومتری از ناف خودش را ببیند.</p>

<p>آبم را نوشیدم و او هم نوشابه‌اش را. موسیقی آرامی گذاشته بودند. طبق معمول دزدی. آهنگ‌سازهای این وطن، منطقه‌های جهان را میان خودشان تقسیم کرده‌اند. اسپانیا ساخته‌ی حسن آقاست؛ آرژانتین ساخته‌ی جهان خان. یونان و ترکیه، ساخته‌ی اسفندخان و خرده ریزه‌های دیگر هم میان خرده ریزه‌های دیگر تقسیم می‌شود. <br />رحمانی پرسید:"اون یارو کوره دیگه مزاحم نشد؟"</p>

<p>- نه، ازت ممنونم. دوباره برگشته خونه. لیلا می‌گفت که دیگه هیچی یادش نمی‌یاد.<br />- حال لیلا چه‌توره؟<br />به یوسف رحمانی ربطی ندارد که حال لیلا چه‌طور است. لیلا مال من است.<br />- بد نیست.<br />- دختر ماهی‌یه.<br />- آره.<br />- هنوز با اون یارو جمال مقدمه؟<br />- چه خوب اسمش یادت مونده. آره با همونه.<br />- من تحقیق کردم در موردش. تو کمپیوتر چیزی ازش نیست. البته منظورم این نیست که بگم یارو کارش درسته. ما هنوز چیزی درنیاوردیم.<br />- واسه چی دربیارین؟<br />- به زودی روشن می‌شه.<br />- نه جدی می‌گم. واسه چی دنبال جمال مقدم هستین؟ وقتی چیزی، پرونده‌ای،‌ سندی، مدرکی ازش ندارین. می‌خوای دوست دخترشو بقاپی؟<br />خندید. سرخ شد. مردک عوضی.<br />- آدم بامزه‌ای هستی با این شوخی‌یات.<br />احساس ناراحتی می‌کرد.<br />- ببین جناب بازپرس، هرکاری دلت می‌خواد با جمال مقدم بکن. اما یه کمی صبر کن. می‌خوام باش برم سفر. با موتور. خیلی دلم می‌خواد برم.<br />- حالا چرا با اون؟</p>

<p>براش توضیح دادم راجع به یاکا و بوئل و غیره و غیره. که می‌خواهم نشان دهم بوئل خیلی به‌تر است از یاکا یا هر کوفت دیگری.<br />- باشه. اما اگه یه وقتی میونه‌ی جمال و لیلا به هم خورد، توصیه‌مو می‌کنی؟<br />- به لیلا یا جمال؟<br />خندید:"تو هم بامزه‌ای ها." سکوت. که نشکستم‌اش. سکوت هیچ عیبی ندارد. یوسف گفت:"از شوخی گفتیم. می‌دونی کی تو زندونه؟"<br />- یه عالمه زندونی.<br />- جواد. می‌شناسی‌ش که. راجع به‌ش حرف زدیم.<br />- اون زندونه؟ تعریف کنم بینم.<br />- یه یارو رو به قصد کشت کتک زده بود. یارو گویا پشت سرش گفته بود جواد کونیه.<br />- ای بابا، این یکی واسه جواد تهمت خیلی سنگینی‌یه.<br />- نه، تنها این نبود. <br />دوباره خندید:"یکی از همکارام می‌گفت که یارو گفته بوده جواد یه کونی زشت و احمقه و کونیای دیگه به‌ش می‌خندن. این کفری‌ش کرده بوده."<br />- جدی می‌گی؟<br />- آره. بامزه نیس؟ که اون دیوونه کنترل‌شو از دس بده؟<br />- بامزه‌س. اما به خاطر چن تا مشت و لگد مگه آدمو می‌ندازن تو زندون؟<br />- بعضی وقتا. جواد پرونده داره. مال چن سال پیش. به خاطر کتک کاری. مادرش و چن تا زن دیگه رو زده بود.<br />- خبر نداشتم. زیاد نمی‌شناسم‌اش. یعنی خوب نمی‌شناسم‌اش.<br />- یه شیش ماهی نیگرش می‌دارن. تو کار قاچاق هم دس داره.<br />- پفیوز.<br />- آره دیوث.<br />- می‌تونیم بریم ملاقاتی؟<br />- چی؟<br />- بد ایده‌ای نیس. بریم ملاقات جواد تو زندون. تا حالا ملاقاتی نرفتم. بدم نمی‌یاد بدونم چه جوریه.<br />- جدی می‌گی؟<br />- آره.<br />- کی دوس داری بری؟<br />- همین الان. چون تو هستی راحت تره. دیگه فرم و از این چیزا لازم نیس پر کنم. یا آدمو لخت کنن و بگردن.<br />باغرور گفت:"آره، من بی مانع می‌تونم برم تو."<br />- پس بزن بریم. وقت داری؟<br />- آره بابا. من آقای خودمم.<br />- پس بریم؟<br />- چرا نه. بردن یه نویسنده به زندون واسه ملاقات از اون کاراس که کم پیش می‌یاد.<br />- شانسه دیگه.</p>

<p>بلند شدیم. رحمانی هیچ نشانه‌ای بروز نداد که بخواهد حساب کند. مفت‌خور خسیس آشغال. حساب کردم. آدم پاش را که از خانه بیرون می‌گذارد، بخت صرفه‌جویی ازش گرفته می‌شود. بابت همه چیز باید پول بدهی. هرگز کسی نمی‌گوید لازم نیست، قابل ندارد. جالب نیست؟ بله‌، جالب است.</p>

<p>رحمانی رفت سوی ماشین میتسوبیشی گالانت. راه افتادیم. گفت:"حالا که خوب فکرشو می‌کنم، یادم می‌یاد که یه کتاب خونده‌م. اسمش چی بود؟ رام کننده‌ی اسب. یکی به‌م توصیه کرد بخونم. به‌تر بود توصیه نمی‌کرد."<br />- مگه کتاب خوبی نبود؟<br />- چرا، خوب بود.<br />- خب پس چی؟<br />- نمی‌دونم. اما به درد نمی‌خورد. از خودم پرسیدم خب که چی؟<br />- اما تا آخرش خوندی.<br />- نه... نمی‌دونم تا چن صفحه‌شو خوندم. یادم رفته.<br />- آدم این‌جور چیزارو زود فراموش می‌کنه.<br />- آره، سرم خیلی شلوغه. </p> <a class="a2a_dd" href="http://www.addtoany.com/share_save?linkname=Radio%20Zamaneh&linkurl=http%3A%2F%2Fzamaaneh.com%2F"><img src="http://www.zamaaneh.com/lab/images_nn/share_3.png" border="0" alt="Share/Save/Bookmark"/></a><br /><script type="text/javascript">a2a_linkname="Radio Zamaneh";
a2a_linkurl="http://zamaaneh.com/";
a2a_show_title=1;
  a2a_custom_services=[
  ["Balatarin","https://balatarin.com/links/submit?phase=2&url=A2A_LINKURL_ENC&title=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/balatarin.png"],
  ["Donbaleh","http://donbaleh.com/submit.php?url=A2A_LINKURL_ENC&subject=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/donbaleh.png"],
  ["Cloob","http://www.cloob.com/share/link/add?url=A2A_LINKURL_ENC&title=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/cloob.png"]
  ];
a2a_num_services = 20;
a2a_color_main="D7E5ED";a2a_color_border="AECADB";a2a_color_link_text="333333";a2a_color_link_text_hover="333333";a2a_color_bg="ffffff";
a2a_prioritize=["Balatarin","Donbaleh","facebook","twitter","friendfeed","yahoo_messenger","gmail","delicious","google_bookmarks"];
</script>

<script type="text/javascript" src="http://static.addtoany.com/menu/locale/fa.js" charset="utf-8"></script>
<script type="text/javascript" src="http://static.addtoany.com/menu/page.js"></script>








<hr /><span style="font-size: 12px;">

• <a target="_blank" href='http://zamaaneh.com/library/2010/06/post_289.html'>بوسه در تاریکی - بخش بیستم</a><br></span>






















</div><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=ZlzobWeohOE:nJ1Y5aijyzo:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=ZlzobWeohOE:nJ1Y5aijyzo:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=ZlzobWeohOE:nJ1Y5aijyzo:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?i=ZlzobWeohOE:nJ1Y5aijyzo:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=ZlzobWeohOE:nJ1Y5aijyzo:gIN9vFwOqvQ"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?i=ZlzobWeohOE:nJ1Y5aijyzo:gIN9vFwOqvQ" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/radiozamaaneh/MTcd/~4/ZlzobWeohOE" height="1" width="1"/><br /><br />زمانه]]></description>
		<pubDate>Fri, 04 Jun 2010 12:45:17 +0200</pubDate>
		<guid>http://www.gooshbe.de/foren/index.php?showtopic=57707</guid>
	</item>
	<item>
		<title>زمانه: دهن‌کجی شکسپیر به صاحبان قدرت</title>
		<link>http://www.gooshbe.de/foren/index.php?showtopic=57708</link>
		<description><![CDATA[<div style="font-family: tahoma,sans-serif; direction: rtl;"><p>توجه همیشگی برای به چالش کشیدن موضوعاتی چون تقدیر، سلسله مراتب قدرت، تاریخ و عشق کور، انگیزه‌بخش نوشتن ده‌ها نمایشنامه‌ای بوده است که شکسپیر در طول ۲۰ سال زندگی فعال هنری‌اش از خود به جای گذاشته است. در این میان سوژه‌ی «ازدواج» یکی از اتفاقاتی است که در بسیاری از نمایشنامه‌های او تکرار می‌شود.</p>

<p>با وجود آن‌که در دوران فعالیت ادبی شکسپیر - اواخر قرن ۱۶  و اوائل قرن ١٧ – اروپا به آرامی در حال گذار به دوران رنسانس بود، اما ذهنیت تقدیرگرایانه‌ای که بر سلسله مراتب خدا/فرشتگان/پیغمبر و معصومین بنا شده بود همچنان در جوامع اروپایی پا برجا بود، و با این حال تقدیرگرایی به گونه‌ای غیرمستقیم با زمزمه‌هایی اعتراض‌آمیز روبرو شده بود. این اعتراض‌ها متوجه نمایندگان خدا در روی زمین، به ویژه سلسله مراتب شاه /کلیسا و سنت‌های اجتماعی مذهبی بود. </p>

<p>روشنفکران مذهبی در عصر رنسانس و از جمله شکسپیر با به زیر سئوال بردن مفاهیم سنتی، تلاش هدفمند خویش را در تضعیف هر چه بیشتر تفکرات قرون وسطی به کار می‌بردند. ازدواج اجباری از جمله سنت‌های اجتماعی بود که به‌ویژه در خانواده‌ی زمین‌داران بزرگ و دربار پادشاهان اروپا به وسیله‌ای برای زدوبندهای مربوط به قدرت و تسلط تبدیل گشته بود.</p>

<p><img id="photow" src='/pictures-new/william-shakespeare.gif' /><br/>
<small><small></small></small>


</p>

<p>شکسپیر به گونه‌ای اختصاصی در دو نمایشنامه‌ی «رومئو و ژولیت» و «رؤیای شب تابستانی» به ازدواج اجباری و پیامدهای ناگوارآن پرداخته است. در این دو نمایش‌نامه هم مثل همیشه، وقتی شکسپیر توجه خود را به یک موضوع مشخص معطوف می‌کند به خلق اثری دست می‌یابد که به متنی جاودانه مبدل می‌گردد.</p>

<p>شکسپیر هنوز در ابتدای شهرت هنری خویش بود که تقریباً هم‌زمان، اول تراژدی رومئو و ژولیت را به روی صحنه برد و بعد کمدی «رویای شب تابستانی» را به پایان رساند. شکسپیر که می‌رفت تا وجهه نمایش‌نامه‌نویس تجربی بودن را، برای خود تثبیت کند مصمم شد تا ضمن به‌کارگیری یک داستان مشخص – زوج جوانی عاشقانه به هم دل می بندند ولی زدوبند های خانواده های پرقدرت مانع وصلت آنها می‌گردد - از دو زاویه‌ی متفاوت تراژدی و کمدی، موضوع فوق را در صحنه‌ی نمایش بررسی کند.</p>

<p>شکسپیر بر مبنای یکی از تعاریف متعددی که برای تراژدی در نظر گرفته شده – تصادف طراحی شده - به ماجرای عشق دو دلداده و پایان مرگبار آنها پرداخت. در اولین صحنه نمایش، شکسپیر آب پاکی را بر روی نظم ازلی سلسله مراتب قدرت می‌ریزد. تماشاگران اواخر قرن ۱۶  میلادی به جای آن‌که بر طبق رسوم شاهد ورود شاهان و نجیب‌زاده‌ها در آغاز نمایش باشند ناباورانه با دو خدمتکار خانوادگی آشنا می‌گردند که از دشمنی کور و احمقانه بین دو خانواده‌ی اشرافی حرف می‌زنند. </p>

<p>خشم کور و متعصبانه در صحنه‌های بعدی به کمک زبان پر صلابت شکسپیر پر وبال بیشتری می‌گیرد – به ویژه در صحنه دوم از پرده سوم - تا آنجا که صحبت از بریدن سر و نفرین‌های کریه، کار را به نزاع واقعی در کوچه‌های شهر «ورونا» می‌کشاند. گفت‌و‌گوهای ارائه شده فقط بیانگر نفرتی است قدیمی بین دو خانواده بزرگ و هیچکس در پی آن نیست که بخواهد از دلائل دشمنی حرفی به میان آورد. یک‌جانبه‌نگری و تعصب کوردلانه در حقیقت پایه و اساس سوژه‌ای است که شکسپیر به کمک آن، دو نمایش با دو پایان متفاوت را سامان داده است.</p>

<p>تعصب و کوردلی در وجود همه و حتی عاشق جوان، رومئو نیز وجود دارد. تصویر لوس و بچگانه‌ای که در اولین جملاتی که او به زبان می‌آورد و احساسات آبکی او از این‌که غمگین ، پریشان، بی‌خبر و بی‌میل و ناامید است و در همان حال جملاتی منظوم می‌سراید و می پرسد: «راستی چه غذایی برای شام مهیا شده است؟ - صحنه دوم از پرده اول - حاکی از آن است که نگاه انتقادی شکسپیر با مصلحت‌ناپذیری تمام حتی قهرمانان تراژدی را از قلم نینداخته است. </p>

<p>رومئو و ژولیت بدون شک به کمک طراحی رندانه‌ی شکسپیر کم کم از عمق و اصالت بیشتری برخوردار می‌شوند ولی هر دو آنها در مراحل مختلف رشد و تغییر شخصیت‌شان همچنان لحظه‌ها و تصمیمات کوری را رقم می‌زنند، چنان‌که گویی آنها چاره‌ای ندارند جز تن دادن به تراژدی و از سر گذراندن تصادفاتی که شکسپیر طراحی می‌کند و بر سر راه‌شان قرار می‌‌دهد.</p>

<p>ژولیت چهارده ساله نیز با پذیرش برپایی میهمانی خواستگاری خویش با والی شهر نشان می‌دهد که در شرایط معمولی او نیز بی‌میل نیست تا تن به تجمل و تفاخر اشرافی بدهد و فقط با تصادف طراحی شده شکسپیر و پس از ملاقات تصادفی با رومئوست که علیه ازدواج مصلحتی عمل می‌کند. همین ژولیت زیبا در صحنه‌های پایانی وقتی که می‌فهمد رومئوی عزیزش از جنگ تن به تن با پسرعموی ژولیت جان سالم به در برده، از خشونت مرگبار رومئو حرفی نمی‌زند و حتی از خبر شنیدن سلامت رومئو نیز ذوق‌زده می‌شود.</p>

<p>شکسپیر با تمام قابلیت‌های ممکن و با تکرار کلماتی چون «مرگ»، «نیستی»، «قبر»، «شب و سیاهی» در تمام پرده‌های نمایش وحتی با خلق یک پیشگفتار نامتعارف در موجزترین حالت ممکن از تعصب، کوردلی و خشونت احمقانه‌ی موجود در سنت می‌گوید. </p>

<p>به نظر می‌رسد که حماقت‌های سنتی موجود در اجتماع، خشم زیبایی را در شکسپیر برانگیخته بود که وادارش می کرد تا برای سوزاندل دل بینندگان تئاترش، دو دلداده را که در طول نمایش هر لحظه زیباتر و با شعورتر می‌شوند، در کارآمدترین تصادف‌های ساخته خویش به کام مرگ بکشاند. شاید به همین دلیل بود که بلافاصله خود را درگیر بازنویسی عشق دو دلداده دیگر در «رویای شب تابستانی» نمود. شکسپیر اما این بار بر خشمی که از آن شکایت داشت و در خودش نیز وجود داشت مسلط گشت و با چرخشی پر از مزاح، تراژدی را تبدیل به کمدی نمود. </p>

<p>شکسپیر در نمایش جدیدش «رؤیای شب تابستانی»، صحنه‌ی اول را با التیماتوم نجیب‌زاده‌ی عضو دربار به دخترش «هرمیا» شروع می‌کند و رسماً در حضور فرمانروا، داماد مصلحتی، سایر نجیب زاده‌ها و «لیساندر» مرد مورد علاقه‌ی دخترش، اعلام می‌کند که او یا باید به ازدواج تحمیلی تن دهد یا راهی صومعه گردد و دست از زندگی دنیوی بکشد. اگر به دو انتخاب ارائه شده سر تسلیم فرود نیاورد، طبق قانون شهر آتن، دختری که به دستورات صاحب خود – پدر – گوش نسپارد جزایش مرگ است.</p>

<p><img id="photow" src='/pictures-new/-Romeo_and_juliet_1.jpg' /><br/>
<small><small></small></small>


</p>

<p>با تعیین شرائط بسیار ناگواری چون جزای مرگ، شکسپیر نشانه‌های یک تراژدی مرگبار را در همان پرده‌ی اول نمایش عرضه می‌کند ولی بلافاصله با افزودن دنیای خیالی جدیدی در مقابل آتن که سمبل قانون و سلسله مراتب قدرت و اطاعت است، بینندگانش را آماده‌ی اتفاق جدید و غیر منتظره‌ای می‌کند.</p>

<p>روایت سراسر تصویری از دنیای افسانه‌ای سرزمین پریان که به گونه‌ای موازی با دنیای آتن وجود دارد، دنیایی که هر چند به شیوه پادشاهی اداره می‌گردد، ولی در تضاد کامل با تمدن ساخته بشر به‌سر می‌برد، ترفند دراماتیک شکسپیر است برای پایان بخشیدن به احساس تراژیکی که در صحنه اول برانگیخته است.</p>

<p>سرزمین پریان محلی است تاریک و شب‌گونه و مملو از وقایع جادویی و غیرمنتظره، فضایی وحشی و دست‌نخورده که سه قرن پس از نوشتن و اجرای نمایش‌نامه، منتقدین قرن بیستم را واداشته است تا آن را به دیدگاه‌های فروید در زمینه‌ی رؤیا و ضمیر ناخودآگاه مقایسه کنند. </p>

<p>در ادامه‌ی نمایش‌نامه‌ی «رویای شب تابستانی» متوجه می‌شویم که «هرمیا» به پیشنهاد معشوقه‌اش «لیساندر» شبانه عزم فرار می‌کنند و ناخواسته وارد قلمرو پریان می‌گردد. «دیمیتریوس» شوهر تحمیلی و «هلنا» دختری که عاشق اوست نیز ضمن تعقیب آن دو وارد سرزمین جادویی می‌ُگردند. شکسپیر با قرار دادن دو زوج جوان ولی مختلف آتنی در خارج از گردونه‌ی نظم و قدرت شهری، زمینه را برای یک شوخی بزرگ آماده می‌کند.</p>

<p>هنرمند انسان‌گرای رنسانسی چون شکسپیر که در تراژدی رومئو و ژولیت ازتعصب و کوردلی اشرافیت به تنگ آمده بود و خشم خود را با کشته شدن زوج دلداده با قدرت تمام نشان داده است، این بار شرائطی را فراهم می‌کند که چهار جوان، عشق و دلدادگی کورکورانه را در دنیای پریان در وضعیتی مضحک در معرض نمایش بگذارند.<br />  <br /><br />به انگیزه‌ی انتقام و درگیری‌های شخصی فرمانروا و ملکه‌ی سرزمین پریان، بازی شیطنت‌آمیزی به دستور شاه پریان و به دست یک پری مکار اجرا می‌گردد. آنها با تهیه‌ی عصاره‌ی «گل عاشق‌ساز» به سراغ جوانان آتنی می‌روند که به سرزمین آنها قدم نهاده بودند تا با کمک عصاره‌ی جادویی، «دیمیتریوس» شوهر تحمیلی را عاشق دختر همراهش «هلنا» کنند تا او فکر ازدواج با «هرمیا» را از سرش باز کند. </p>

<p> تصادفی که شکسپیر طراحی می‌کند، به جای آن‌که به تراژدی از نوع رومئو و ژولیت منجر گردد به کمدی‌ای می‌انجامد که عشاق جوان را وا می‌دارد به نوبت و بر حسب تصادف عاشق دیگری شوند و هر بار نیز به ضرب قدرت بیان زیبای شکسپیر در وصف عشق تصادفی و جدید خویش سخن پروری کنند.</p>

<p>شکسپیر در «رویای شب تابستانی» بار دیگر نبوغ نمایش‌نامه‌نویسی‌اش را با صلابت تمام در کنار دغدغه‌های انسان‌گرایانه‌اش قرار می‌دهد و ارزش‌ها و اخلاقیات سنتی جامعه را زیر سؤال می‌برد. او این بار نه تنها ازدواج تحمیلی را در کنار اخلاقیات اشرافی به سخره می‌گیرد، بلکه فرصت می‌یابد تا عشق کور ناشی از هیجانات جوانانه را نیز بی‌اعتبار سازد.</p>

<p>نمایش‌نامه‌ی «رویای شب تابستانی» به دلیل وجود لایه‌های پیچیده‌تر داستانی و خلق فضای اسرارآمیز از شهرت عمومی کمتری نسبت به رومئو و ژولیت برخوردار گشته است. استفاده از شگرد جدید «نمایشی در دل نمایش»  - که در عصر ما از آن به عنوان تمهیدی مدرن یاد می‌کنند که نه تنها در تئاتر بلکه در ادبیات مدرن جهان مدام مورد استفاده قرار می گیرد - نیز دستاوردی است که از درون این تجربه‌ی دراماتیک شکل گرفته است.</p>

<p>یک گروه سیار تئاتری که برای اجرای نمایش قصد رفتن به آتن داشتند نیز در درون سرزمین پریان گرفتار عصاره‌ی «گل عاشق ساز» می‌شوند. پری مکار به دستور شاه پریان یکی از بازیگران را به خر تبدیل می‌کند و عصاره‌ی جادویی را بر او می‌پاشد و با این کار ملکه پریان را وا می‌دارد که عاشق خر گردد. </p>

<p>به مضحکه کشیدن ملکه پریان در دوره‌ای که ملکه الیزابت فرمانروای بی چون وچرای امپراطوری انگلیس بود شبیه سازی آشکاری بود که نشان‌دهنده‌ی دهن‌کجی‌های شکسپیر اومانیست به سلسله مراتب قدرت در جامعه‌اش بود.</p> <a class="a2a_dd" href="http://www.addtoany.com/share_save?linkname=Radio%20Zamaneh&linkurl=http%3A%2F%2Fzamaaneh.com%2F"><img src="http://www.zamaaneh.com/lab/images_nn/share_3.png" border="0" alt="Share/Save/Bookmark"/></a><br /><script type="text/javascript">a2a_linkname="Radio Zamaneh";
a2a_linkurl="http://zamaaneh.com/";
a2a_show_title=1;
  a2a_custom_services=[
  ["Balatarin","https://balatarin.com/links/submit?phase=2&url=A2A_LINKURL_ENC&title=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/balatarin.png"],
  ["Donbaleh","http://donbaleh.com/submit.php?url=A2A_LINKURL_ENC&subject=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/donbaleh.png"],
  ["Cloob","http://www.cloob.com/share/link/add?url=A2A_LINKURL_ENC&title=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/cloob.png"]
  ];
a2a_num_services = 20;
a2a_color_main="D7E5ED";a2a_color_border="AECADB";a2a_color_link_text="333333";a2a_color_link_text_hover="333333";a2a_color_bg="ffffff";
a2a_prioritize=["Balatarin","Donbaleh","facebook","twitter","friendfeed","yahoo_messenger","gmail","delicious","google_bookmarks"];
</script>

<script type="text/javascript" src="http://static.addtoany.com/menu/locale/fa.js" charset="utf-8"></script>
<script type="text/javascript" src="http://static.addtoany.com/menu/page.js"></script>



























</div><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=3gAD8drUFKc:vgBHAwrNbK8:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=3gAD8drUFKc:vgBHAwrNbK8:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=3gAD8drUFKc:vgBHAwrNbK8:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?i=3gAD8drUFKc:vgBHAwrNbK8:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=3gAD8drUFKc:vgBHAwrNbK8:gIN9vFwOqvQ"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?i=3gAD8drUFKc:vgBHAwrNbK8:gIN9vFwOqvQ" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/radiozamaaneh/MTcd/~4/3gAD8drUFKc" height="1" width="1"/><br /><br />زمانه]]></description>
		<pubDate>Fri, 04 Jun 2010 12:16:13 +0200</pubDate>
		<guid>http://www.gooshbe.de/foren/index.php?showtopic=57708</guid>
	</item>
	<item>
		<title>زمانه: جلوگیری از سخنرانی حسن خمینی در آرامگاه آیت‌الله خمینی</title>
		<link>http://www.gooshbe.de/foren/index.php?showtopic=57709</link>
		<description><![CDATA[<div style="font-family: tahoma,sans-serif; direction: rtl;"><p>هواداران دولت به حسن خمینی، نوه آیت‌الله خمینی، بنیانگزار جمهوری اسلامی اجازه سخنرانی در مراسم سالگرد درگذشت پدربزرگش را ندادند.</p>

<p>در گزارش زنده‌ای که از تلویزیون دولتی ایران پخش شد، شماری از شرکت‌کنندگان در نماز جمعه با دادن شعارهایی علیه مخالفان دولت  مانع از سخنرانی حسن خمینی در آرامگاه آیت‌الله خمینی شدند.</p>

<p>شعارهایی همچون «مرگ بر موسوی» و «نواده روح الله؛ سید حسن نصر الله» بدون وقفه از سوی طرفداران دولت به گوش می‌رسید.</p>

<p><img id="photow" src='/pictures-new/hasankhomeini1.jpg' /><br/>
<small><small>حسن خمینی</small></small>


</p>

<p>حسن خمینی با بیان اینکه هنوز بیست سال از درگذشت آیت‌الله خمینی نگذشته‌است، از شعاردهندگان خواست که اجازه دهند سخنانش را به پایان برساند.</p>

<p>وی چندین بار از افرادی که به صورت پیاپی شعارهای «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند» و «مرگ بر ضد ولایت فقیه» می‌دانند خواست که در زمان سخنرانی آیت‌الله خامنه‌ای اظهار احساسات کنند.</p>

<p><object width="425" height="344"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/a5WiMuFHa4Q&hl=nl_NL&fs=1&"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/a5WiMuFHa4Q&hl=nl_NL&fs=1&" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="425" height="344"></embed></object></p>

<p>خبرگزاری فارس  در گزارشی دلیل شعارهای پیاپی در هنگام سخنرانی حسن خمینی را «سکوت وی در فتنه‌های اخیر در برابر اقدامات فتنه‌گران در مقابله با آرمان‌های امام» عنوان کرد.</p>

<p>تارنمای جنبش راه سبز (جرس)، روز گذشته از فشار برخی مقامات ارشد نظامی و شبه نظامی به خانواده آیت‌الله خمینی برای کنترل مراسم سالگرد بنیان‌گزار جمهوری اسلامی ایران خبر داده‌ بود.</p>

<p>این مراسم که هر سال از ۱۳ تا ۱۵ خرداد در آرامگاه آیت‌الله خمینی برگزار می‌شد، امسال به یک روز کاهش پیدا کرده‌ است.</p>

<p><div id="quote"><span style="font: bold large 'times new roman';">این مراسم که هر سال از ۱۳ تا ۱۵ خرداد در آرامگاه آیت‌الله خمینی برگزار می‌شد، امسال به یک روز کاهش پیدا کرده‌ است</span></div></p>

<p>در پی رخدادهای سال گذشته در ایران، مراسم شب‌های قدر و ایام محرم در آرامگاه آیت‌الله خمینی لغو شد. حسن خمینی، نواده آیت‌الله خمینی روابط نزدیکی با نیروهای اصلاح‌طلب دارد و از شرکت در مراسم تنفیذ محمود احمدی‌نژاد نیز خودداری کرده بود.</p> <a class="a2a_dd" href="http://www.addtoany.com/share_save?linkname=Radio%20Zamaneh&linkurl=http%3A%2F%2Fzamaaneh.com%2F"><img src="http://www.zamaaneh.com/lab/images_nn/share_3.png" border="0" alt="Share/Save/Bookmark"/></a><br /><script type="text/javascript">a2a_linkname="Radio Zamaneh";
a2a_linkurl="http://zamaaneh.com/";
a2a_show_title=1;
  a2a_custom_services=[
  ["Balatarin","https://balatarin.com/links/submit?phase=2&url=A2A_LINKURL_ENC&title=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/balatarin.png"],
  ["Donbaleh","http://donbaleh.com/submit.php?url=A2A_LINKURL_ENC&subject=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/donbaleh.png"],
  ["Cloob","http://www.cloob.com/share/link/add?url=A2A_LINKURL_ENC&title=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/cloob.png"]
  ];
a2a_num_services = 20;
a2a_color_main="D7E5ED";a2a_color_border="AECADB";a2a_color_link_text="333333";a2a_color_link_text_hover="333333";a2a_color_bg="ffffff";
a2a_prioritize=["Balatarin","Donbaleh","facebook","twitter","friendfeed","yahoo_messenger","gmail","delicious","google_bookmarks"];
</script>

<script type="text/javascript" src="http://static.addtoany.com/menu/locale/fa.js" charset="utf-8"></script>
<script type="text/javascript" src="http://static.addtoany.com/menu/page.js"></script>



























</div><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=mDBhjP61YhY:s0nJl8kkIUo:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=mDBhjP61YhY:s0nJl8kkIUo:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=mDBhjP61YhY:s0nJl8kkIUo:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?i=mDBhjP61YhY:s0nJl8kkIUo:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=mDBhjP61YhY:s0nJl8kkIUo:gIN9vFwOqvQ"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?i=mDBhjP61YhY:s0nJl8kkIUo:gIN9vFwOqvQ" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/radiozamaaneh/MTcd/~4/mDBhjP61YhY" height="1" width="1"/><br /><br />زمانه]]></description>
		<pubDate>Fri, 04 Jun 2010 11:34:22 +0200</pubDate>
		<guid>http://www.gooshbe.de/foren/index.php?showtopic=57709</guid>
	</item>
	<item>
		<title>زمانه: «نظامیان سرنوشت انتخابات را تعیین می‌کنند»</title>
		<link>http://www.gooshbe.de/foren/index.php?showtopic=57710</link>
		<description><![CDATA[<div style="font-family: tahoma,sans-serif; direction: rtl;"><p>مهدی کروبی نامزد معترض به دهمین انتخابات ریاست جمهوری ایران در یک پیام ویدئویی گفت آیت‌الله خمینی به «شدت» مخالف حضور نیروهای مسلح در دسته‌بندی‌های سیاسی بوده است.</p>

<p>وی در این پیام ویدئویی که در آستانه ۱۴ خرداد، سالگرد درگذشت آیت‌الله خمینی، در تارنمای سحام نیوز منتشر شده، گفت: «نیروهای مسلح اسلحه در دست دارند و سرنوشت انتخابات هم دست بسیج و سپاه است». وی اظهار داشت که «نطق برخی از نمایندگان مجلس را نیز سپاه و بسیج می‌نویسند.»</p>

<p><img id="photow" src='/pictures-new/karub7554.jpg' /><br/>
<small><small></small></small>


</p>

<p>آقای کروبی پیشنهاد داده‌است تا با انجام یک همه‌پرسی آزاد، جایگاه سپاه و بسیج در بین مردم به رای گذاشته شود.</p>

<p>مهدی کروبی، دبیر کل حزب اعتماد ملی در این پیام با اشاره به سالگرد درگذشت آیت‌الله خمینی گفته است که امسال نیروهای نظامی، نیروهای بسیج و سپاه، رهبری این مراسم را به دست گرفته‌اند و حتی برای نوه امام تعیین تکلیف می‌کنند.</p>

<p>اشاره کروبی به حسن خمینی، نوه آیت‌الله خمینی است که همه‌ساله مراسم بزرگداشت پدربزرگ خود را برگزار می‌کرد اما امسال به گفته دبیر کل حزب اعتماد ملی، نظامیان در این موضوع دخالت کرده‌اند.</p>

<p>کروبی در این پیام، نقطه آغاز «انحراف» از راه آیت‌الله خمینی را یک سال پس از درگذشت او می‌داند و می‌گوید که پس از فوت رهبر پیشین ایران، به «بهانه نظارت استصوابی» در مجلس سوم انحراف در رأی‌گیری و انتخابات‌ها شروع شد.</p>

<p><div id="quote"><span style="font: bold large 'times new roman';">روبی با ابراز نگرانی از به خطر افتادن اسلامیت نظام، گفت که جمهوریت در برابر اسلامیت، «به شدت تضعیف و تخریب» شده است</span></div></p>

<p>او ضمن ابراز نگرانی از به خطر افتادن اسلامیت نظام، گفت که جمهوریت در برابر اسلامیت، «به شدت تضعیف و تخریب» شده است.       </p>

<p>این رهبر مخالف دولت در بخش دیگری از پیامش گفت: آیت‌الله خمینی می‌خواست جایگاه مرجعیت آسیب نبیند اما اکنون «می‌بینیم که وزارت اطلاعات و نیروهای مسلح چه بلایی بر سر مراجع و حوزه‌های علمیه آورده‌اند.»</p>

<p>کروبی هم‌چنین از چگونگی نظارت بر عملکرد رهبر ایران انتقاد کرده و گفت که در سال ١٣٦٩ کار تعیین صلاحیت اعضای خبرگان رهبری را از «حوزه‌های علمیه و علما» گرفتند و به شورای نگهبان که خودشان «منصوب رهبری» هستند، سپردند.<br />           <br /><br />موافقان دولت محمود احمدی‌نژاد همواره از مهدی کروبی به عنوان یکی از«سران فتنه» یاد می‌کنند و از قوه قضائیه می‌خواهند که او را به همراه میرحسین موسوی و محمد خاتمی محاکمه کند.</p>

<p>خبرگزاری فارس دیروز گزارش داد زمانی که مهدی کروبی قصد داشت وارد مزار آیت‌الله خمینی شود، عده‌ای علیه او شعار داده‌اند.</p>

<p>در همین حال چهارشنبه، پنجم خرداد نیز عده‌ای با تجمع در برابر دادستانی تهران خواستار محاکمه رهبران جنبش سبز شده بودند.</p>

<p>آیت‌الله آملی لاریجانی، رئیس قوه قضائیه در برابر فشار فزاینده موافقان دولت و برخی از نمایندگان مجلس که خواستار محاکمه این افراد هستند، گفته است که برای محاکمه این افراد، به نظر «نظام» عمل می‌کند. ناظران می‌گویند که منظور او از نظام، رهبر جمهوری اسلامی ایران است.</p>

<p>میرحسین موسوی و مهدی کروبی از رهبران مخالف دولت می‌گویند که دولت ایران در انتخابات ریاست جمهوری سال ١٣٨٨ «تقلب» کرده است. دولت اما همواره این اتهام را رد کرده است.</p> <a class="a2a_dd" href="http://www.addtoany.com/share_save?linkname=Radio%20Zamaneh&linkurl=http%3A%2F%2Fzamaaneh.com%2F"><img src="http://www.zamaaneh.com/lab/images_nn/share_3.png" border="0" alt="Share/Save/Bookmark"/></a><br /><script type="text/javascript">a2a_linkname="Radio Zamaneh";
a2a_linkurl="http://zamaaneh.com/";
a2a_show_title=1;
  a2a_custom_services=[
  ["Balatarin","https://balatarin.com/links/submit?phase=2&url=A2A_LINKURL_ENC&title=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/balatarin.png"],
  ["Donbaleh","http://donbaleh.com/submit.php?url=A2A_LINKURL_ENC&subject=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/donbaleh.png"],
  ["Cloob","http://www.cloob.com/share/link/add?url=A2A_LINKURL_ENC&title=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/cloob.png"]
  ];
a2a_num_services = 20;
a2a_color_main="D7E5ED";a2a_color_border="AECADB";a2a_color_link_text="333333";a2a_color_link_text_hover="333333";a2a_color_bg="ffffff";
a2a_prioritize=["Balatarin","Donbaleh","facebook","twitter","friendfeed","yahoo_messenger","gmail","delicious","google_bookmarks"];
</script>

<script type="text/javascript" src="http://static.addtoany.com/menu/locale/fa.js" charset="utf-8"></script>
<script type="text/javascript" src="http://static.addtoany.com/menu/page.js"></script>



























</div><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=7p9v3bQKyCk:WcR-MDB0U2M:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=7p9v3bQKyCk:WcR-MDB0U2M:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=7p9v3bQKyCk:WcR-MDB0U2M:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?i=7p9v3bQKyCk:WcR-MDB0U2M:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=7p9v3bQKyCk:WcR-MDB0U2M:gIN9vFwOqvQ"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?i=7p9v3bQKyCk:WcR-MDB0U2M:gIN9vFwOqvQ" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/radiozamaaneh/MTcd/~4/7p9v3bQKyCk" height="1" width="1"/><br /><br />زمانه]]></description>
		<pubDate>Fri, 04 Jun 2010 09:58:26 +0200</pubDate>
		<guid>http://www.gooshbe.de/foren/index.php?showtopic=57710</guid>
	</item>
	<item>
		<title>زمانه: «صدای شکستن استخوان‌های اقتدارتان را می‌شنوم»</title>
		<link>http://www.gooshbe.de/foren/index.php?showtopic=57711</link>
		<description><![CDATA[<div style="font-family: tahoma,sans-serif; direction: rtl;"><p>محمد نوری‌زاد، روزنامه‌نگار و فیلم‌ساز زندانی در پنجمین نامه‌اش به رهبر جمهوری اسلامی که  نهم خرداد جاری در زندان اوین نوشته شده، به او هشدار داده است که «استخوان‌های اقتدار» جمهوری اسلامی در حال«شکستن» است.</p>

<p>وی در این نامه نوشته است صدای شکستن این اقتدار را می‌شنود و اگر رهبر ایران هم با خود «صادق» باشد صدای آن را خواهد شنید.</p>

<p>محمد نوری‌زاد در این نامه که در سایت کلمه منتشر شده، اطرافیان رهبر جمهوری اسلامی را «بانیان فتنه» نامیده و از او خواسته‌است که مراقب «فتنه» آن‌ها باشد.</p>

<p><img id="photow" src='/pictures-new/mohamad-nuri-zad17apr.jpg' /><br/>
<small><small></small></small>


</p>

<p>این فیلم‌ساز پس از انتخابات بحث‌برانگیز ریاست جمهوری در ایران، سه نامه سرگشاده به رهبر ایران نوشت که در نتیجه آن بازداشت و به سه سال و نیم زندان و ۵۰ ضربه شلاق محکوم شد.             </p>

<p>آقای نوری‌زاد پس از بازداشت، نامه‌های چهارم و پنجمش را خطاب به آیت‌الله خامنه‌ای از داخل زندان اوین نوشته است.</p>

<p>او در آخرین نامه‌اش به رهبر ایران یادآوری کرده‌است کسانی که «ادعای دوستی غلیظ» با وی می‌کنند، همان «بانیان فتنه» هستند که هرگز «مطیع» او نیستند.</p>

<p>محمد نوری‌زاد به رهبر ایران نوشته است که «قدرت‌های در سایه» بدون این که او بفهمد، «امضای رضایت» رهبر را پای «عملکرد خود» می‌نشاند.</p>

<p>او در قسمتی از نامه نوشته است: «قدرتی که یک جا از حنجره رئیس‌جمهور نامتعادل ما بیرون می‌خزد، و در جای دیگر از امضای نمایندگان مجلس ما جاری می‌شود، و برای گشودن موانع پیش رو، به قاضیان مرعوب دستگاه قضا تحکم می‌کند؛ سران واقعی فتنه، سران قدرت‌های در سایه‌اند. سرانی که میلیارد میلیارد پول بی‌زبان مردم را جابه‌جا می‌کنند و به پرونده مفتوحه میلیاردها پول گمشده، پوزخند می‌زنند.»                  </p>

<p>آقای نوری‌زاد اینان را مصداق «قدرت‌های در سایه و بانیان فتنه» نامیده که در یک سال «پرآشوب و پرهیاهو» به  تحکیم مواضع خود پرداخته‌اند.</p>

<p>این روزنامه‌نگار زندانی در این نامه تاکید کرده است که «قدرت‌های در سایه» مردم ایران را از اطراف رهبر پراکنده کرده‌اند. او خطاب به رهبر جمهوری اسلامی ایران نوشته که آن‌ها به مردم احتیاج ندارند، اما «کدام رهبر است که بدون مردم، هم‌چنان رهبر باشد و رهبری کند؟»</p>

<p><div id="quote"><span style="font: bold large 'times new roman';">محمد نوری‌زاد نزدیکان رهبر جمهوری اسلامی ایران را «قدرت‌های در سایه و بانیان فتنه» نامیده که در یک سال «پرآشوب و پرهیاهو» به  تحکیم مواضع خود پرداخته‌اند</span></div></p>

<p>محمد نوری‌زاد در بخش دیگری از نامه‌اش در انتقاد از رفتار نظامیان و سپاه پاسداران در ورود به کارهای اقتصادی و «واردات میلیاردها کالای قاچاق از مبادی گمرکی و اسکله‌ها» به رهبر جمهوری اسلامی ایران یادآوری کرده که او در مقام فرمانده کل قوا در برابر این رفتارها دارای «مسئولیت» است.</p>

<p>او هم‌چنین از آیت‌الله خامنه‌ای پرسیده که «آیا اسلامی که از او دم می‌زدید، همین است که در چارچوب در خانه، جوانان بی‌کار و معتاد و تن‌فروش و سرگشته و فرومرده و پژمرده و معلق ما ذبح می‌شود؟ همین است که در مجلس شورای اسلامی، هر روزه چهره‌اش را می‌خراشند و پوستش می‌درند؟ و در دستگاه قضا به شوخی‌اش می‌گیرند؟ و در دولت، جیب‌های‌اش را خالی می‌کند؟»</p>

<p>سه هفته پیش از انتشار پنجمین نامه محمد نوری‌زاد، عباس جعفری دولت آبادی، دادستان تهران در هنگامی که محمد نوری‌زاد اعتصاب غذا کرده بود به دیدار او در زندان اوین رفت.</p>

<p>دادستان تهران از آقای نوری‌زاد خواسته بود که اعتصاب غذایش را بشکند و خطاب به رهبر ایران نامه درخواست عفو بنویسد. این روزنامه‌نگار اما به دادستان گفته است که به دلیل این‌که خطایی انجام نداده، تقاضای عفو نمی‌کند.</p> <a class="a2a_dd" href="http://www.addtoany.com/share_save?linkname=Radio%20Zamaneh&linkurl=http%3A%2F%2Fzamaaneh.com%2F"><img src="http://www.zamaaneh.com/lab/images_nn/share_3.png" border="0" alt="Share/Save/Bookmark"/></a><br /><script type="text/javascript">a2a_linkname="Radio Zamaneh";
a2a_linkurl="http://zamaaneh.com/";
a2a_show_title=1;
  a2a_custom_services=[
  ["Balatarin","https://balatarin.com/links/submit?phase=2&url=A2A_LINKURL_ENC&title=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/balatarin.png"],
  ["Donbaleh","http://donbaleh.com/submit.php?url=A2A_LINKURL_ENC&subject=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/donbaleh.png"],
  ["Cloob","http://www.cloob.com/share/link/add?url=A2A_LINKURL_ENC&title=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/cloob.png"]
  ];
a2a_num_services = 20;
a2a_color_main="D7E5ED";a2a_color_border="AECADB";a2a_color_link_text="333333";a2a_color_link_text_hover="333333";a2a_color_bg="ffffff";
a2a_prioritize=["Balatarin","Donbaleh","facebook","twitter","friendfeed","yahoo_messenger","gmail","delicious","google_bookmarks"];
</script>

<script type="text/javascript" src="http://static.addtoany.com/menu/locale/fa.js" charset="utf-8"></script>
<script type="text/javascript" src="http://static.addtoany.com/menu/page.js"></script>



























</div><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=ZELDW8GQ_XE:hvB-WWY0Z1A:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=ZELDW8GQ_XE:hvB-WWY0Z1A:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=ZELDW8GQ_XE:hvB-WWY0Z1A:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?i=ZELDW8GQ_XE:hvB-WWY0Z1A:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=ZELDW8GQ_XE:hvB-WWY0Z1A:gIN9vFwOqvQ"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?i=ZELDW8GQ_XE:hvB-WWY0Z1A:gIN9vFwOqvQ" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/radiozamaaneh/MTcd/~4/ZELDW8GQ_XE" height="1" width="1"/><br /><br />زمانه]]></description>
		<pubDate>Fri, 04 Jun 2010 09:33:07 +0200</pubDate>
		<guid>http://www.gooshbe.de/foren/index.php?showtopic=57711</guid>
	</item>
	<item>
		<title>زمانه: شبح دهه شصت و کشته‌شدگان‌مان</title>
		<link>http://www.gooshbe.de/foren/index.php?showtopic=57712</link>
		<description><![CDATA[<div style="font-family: tahoma,sans-serif; direction: rtl;"><p><a href="http://zamaaneh.com/Khiyaban/2010/04/post_35.html">اندیشیدن به قربانیان دهه شصت، </a>بخش مهمی از آن چیزی است که بابک مینا ما را به آن دعوت کرده است: </p>

<p>اندیشیدن به دهه‌ی شصت. بی‌شک خاطرات آن دوران با آن ایماژها ونمادهای یگانه وتأثیرگذارش بخش مهمی از امروزمان را ساخته است. اکنون پرسش اساسی این است که ما با قربانیان دهه‌ی شصت چه کردیم؟</p>

<p>نزاعی که امروز بر سر محتوای دهه‌ی شصت وعناصرش مثل آیت‌الله خمینی، اعدام‌ها، همبستگی اجتماعی مردم، مقاومت عمومی مردم در هشت سال جنگ، عزل آیت‌الله منتظری، پایان جنگ و غیره در میان کنشگران سیاسی دموکراسی‌خواه درگرفته است، فرصت مناسبی است که به این دوران بازگردیم.</p>

<p>این بازگشت نقشی حیاتی برای آینده ایفا می‌کند. پیوستگی گذشته با آینده قابل چشم‌پوشی نیست .عجیب نیست که واقعیت اعدام‌های امروز، پرسش‌هایی ازاعدام‌های دیروز را پیش می‌کشند؛ و جریانات سیاسی برای نقد یا اثبات وضعیت اکنون، مدام، در صندوقچه‌ی خاطرات دهه‌ی شصت پی شواهدی می‌گردند. </p>

<p>دهه‌ی شصت، تاریخی است که تجربه کرده‌ایم. کودکی یا جوانی ماست. این تجربه ملموس وشخصی است که داوری تاریخ وتاریخ‌نویس را درباره‌ی این دوران پس می‌زند. </p>

<p>افراد گوناگون می‌توانند از خودشان چیزی درباره‌ی این دوران بگویند. آن چه که به ما دربرابر تاریخ دهه‌ی شصت زبان می‌دهد، خاطرات ماست. در واقع رنگ خاطرات و نوع تجربه‌ی زیسته ما از آن دوران است که با هر نوع تاریخی که آن دوران را روایت می‌کند، وارد نزاع می‌شود. </p>

<p><img id="photow" src='/pictures-new/omegaulven.jpg' /><br/>
<small><small>از آن‌ها نتوانستیم جدا شویم و به آن‌ها بیندیشیم. خاطره جمعی ما از کشته‌شدگان جنگ و دیگر کشته‌شدگان مالیخولیایی است؛ زیرا که امکان درک و فهم از دست‌رفتگان را نداشتیم</small></small>


</p>

<p>دهه‌ی شصت دوران سلسله‌ی سامانیان یا ملی شدن صنعت نفت نیست که تاریخ به مثابه «علم» بتواند دوری و نزدیکی روایت ما به واقعیت را بسنجد. فردی که در دهه‌ی شصت پدر یا برادرش توسط نظام سیاسی اعدام شده را نمی‌توان با روایتی از تاریخ قانع ساخت که مادر و خواهر یکی ازکشته‌شدگان جنگ آن را می‌پذیرند. </p>

<p>دقیقاً پیوند بین این دهه و تجربیات شخصی و خاطرات ماست که ما را در دهه‌ی شصت گیرانداخته است. دهه‌ی شصت ۱۳۸۸. شبح آن دوران هنوز باماست.</p>

<p>این سرایت (سرایت دهه‌ی شصت به امروز) بیش از هرچیزی وامدار پیوند این دوران با «فاجعه» است. این دوران، مالامال از رنج و غم است. غم انسان‌هایی که عزیزشان را ازدست دادند. رنج‌هایی که ایدئولوژی آن را پنهان کرد و تا امروز باقی گذاشت. </p>

<p>کشته‌شده‌ها درمنطق حاکم ودرون بازی زبانی مسلط تعریف شدند: شهید. آن‌ها تن‌هایی بودند که پیش از دفن، داغ خوردند. ایدئولوژی ابتدا آن‌ها را از نشانه‌های خود پر کرد، سپس به مادران‌شان تحویل داد. </p>

<p>رنج‌ها درهیاهوی ایدئولوژی‌ها گم شدند. این سرنوشت تمامی قربانیان بود. ستایش از مادری که بر جنازه‌ی فرزندش نگریست، تصویرآشنایی برای ماست که کودکی‌مان را درآن دوران گذراندیم. </p>

<p>مجری می‌پرسد: «مادر چرا گریه نمی کنی؟» </p>

<p>و او پاسخ می دهد: «چرا گریه کنم؟ خوشحالم. فرزندم را فدای ....کرده‌ام».</p>

<p>خاطرات خانواده‌های زندانیان دهه‌ی شصت را نگاه کنید، پر است از تصاویری این چنینی؛ فقط محتوای آن قسمت خالی و نقطه‌چین فرق می‌کند. </p>

<p>شاید بتوان به جرأت گفت که ما برای کشته‌شدگان‌مان وفاجعه‌ای که رخ داد، «سوگواری» نکرده‌ایم. فروید در مقاله‌ای تحت عنوان «سوگواری ومالیخولیا» این نکته را مطرح می‌کند که با کنش سوگواری است که فرد می‌تواند خود را از انسان یا موضوع از دست رفته به گونه‌ای تدریجی جدا کرده و نفس آسیب‌دیده‌ی خود را به سبب این فقدان بازسازی کند. </p>

<p>جدا کردنی که امکان درک ازدست دادگی را فراهم می آورد. اگراین جدایی صورت نگیرد، فرد به مالیخولیا دچارمی‌شود.</p>

<p><img id="photow" src='/pictures-new/barbara-kruger-paste-up-.jpg' /><br/>
<small><small>زخم ما از خاطره جمعی آن دوران به سبب همین نیندیشیدن، پابرجا باقی مانده است. درجامعه‌ای هستیم که زخم دیدگانش متنفرند ونمی‌توانند ببخشند، مصالحه کنند و به آینده فکر کنند. شبح گذشته آینده‌ی ما را تهدید می کند</small></small>


</p>

<p>فردِ مالیخولیایی کسی است که درمواجهه با فاجعه به نوعی تنزل و کاستیِ فوق‏العاده در حس احترام به نفس دچار می‌شود. در واقع برخلاف سوگواری که اشاره‌ای است بر فقیر و تهی گشتن جهان؛ در مالیخولیا، خود یا نفسِ فرد تضعیف می‌شود. فردِ بیمار نفسِ خویش را به عنوانِ نفسی بی‏ارزش، عاجز از هرگونه موفقیت و به لحاظ اخلاقی منفور می‌بیند.</p>

<p>این بیماری، فردمالیخولیایی را به طرد مطلق و تنفراز فرد یا موضوع از دست رفته می کشاند. اودیگر نمی تواند به آنچه از دست داده است فکرکند. اهمیت سوگواری در این است که با وجود جدایی، رابطه ی فرد با ابژه ازدست رفته حفظ می‌شود. درواقع عزا، آشتی با ازدست رفته و درمعنایی کلی تر پذیرش ازدست رفتگی است.</p>

<p>ایدئولوژی، از سوگواری ما نسبت به فاجعه‌ی دهه‌ی شصت جلوگیری کرد و کسی به معنای واقعی نگریست. کشته‌شدگان‌مان همواره به چیزی «تقدیم» شدند.  به جای عزا بازتولید کردیم. </p>

<p>از آن‌ها نتوانستیم جدا شویم و به آن‌ها بیندیشیم. خاطره جمعی ما از کشته‌شدگان جنگ و دیگر کشته‌شدگان مالیخولیایی است؛ زیرا که امکان درک و فهم از دست‌رفتگان را نداشتیم. </p>

<p>این عدم ارتباط، منجر به فراموشی خود از دست رفتگان و باقی ماندن زخم از دست دادن آنها شده است. </p>

<p>زخم ما از خاطره جمعی آن دوران به سبب همین نیندیشیدن، پابرجا باقی مانده است. درجامعه‌ای هستیم که زخم دیدگانش متنفرند ونمی‌توانند ببخشند، مصالحه کنند و به آینده فکر کنند. شبح گذشته آینده‌ی ما را تهدید می کند. </p>

<p>آیا از خود پرسیده‌ایم که چرا دموکراسی‌خواهان بر چهره‌ی هم چنگ می‌اندازند؟ آن‌ها هریک به گونه‌ای زخم‌دیدگان دوران فاجعه‌اند. دورانی که برای آن سوگواری نکردند. کنش امروزشان تصعید خاطرات کودکی است. </p>

<p>بی‌شک مالیخولیای ما نسبت به دهه‌ی شصت، پروژه‌ی دموکراسی‌خواهی امروزمان را تضعیف کرده است. هیچ یک از دموکراسی‌خواهان نمی‌توانند از کشته‌شدگان آن روزها جدا شده و به فاجعه بیندیشند. تکرار خاطرات و تجربیات شخصی آن دوران، اندیشیدن به آن نیست؛ بیشتر، فراهم کردن اسباب دیگری‌سازی و تنفر است. </p>

<p>پل ریکور به ما می‌گوید که چگونه می‌توانیم از زخم خاطرات خود جدا شویم (سوگواری) و به مدد این کار امکان اندیشیدن به آن دوره را فراهم کنیم. ازنظر ریکور لازمه‌ی اندیشیدن به گذشته‌ای که آمیخته با خاطرات ماست، تلاش برای بیرون رفتن از آن به مثابه یک تجربه‌ی شخصی و فاصله گرفتن از آن است. درواقع فراهم کردن اسباب نگرش انتقادی به برداشتی از گذشته که ریشه در خاطره‌ی شخصی دارد. </p>

<p>پیدا کردن نوعی توانایی بازگوکردن رویدادها به گونه‌ای متفاوت است. این توانایی است که از اجبار به تکرار ما را رها ساخته وامکان شنیدن روایت‌های دیگر از گذشته را فراهم می‌سازد. خاطره‌ی جمعی همین جا ساخته می‌شود: دیالوگ بین خاطرات. </p>

<p>با اندیشیدن دیگرگون به گذشته می‌توانیم پیوند خود را با چیزهای از دست داده قطع کنیم و بر نگاه مالیخولیایی به ازدست‌داده‌ها فایق شویم. نگاه مالیخولیایی که اعتماد به نفس ما را برای مواجه شدن با گذشته و پذیرفتن سهم‌مان درفاجعه زایل می‌کند.</p>

<p>به احترام کشته‌شدگان‌مان در جبهه‌ها و زندان‌ها بایستیم، شبح گذشته را زمین بگذاریم و برای آینده تلاش کنیم.</p>

<p><HR></p>

<p><strong>منابع:</strong></p>

<p>- ماتم ومالیخولیا/زیگموندفروید/نشریه ارغنون/شماره ۲۱</p>

<p>- خاطره،تاریخ،فراموشی/پل ریکور/نشریه گفت‌وگو</p> <a class="a2a_dd" href="http://www.addtoany.com/share_save?linkname=Radio%20Zamaneh&linkurl=http%3A%2F%2Fzamaaneh.com%2F"><img src="http://www.zamaaneh.com/lab/images_nn/share_3.png" border="0" alt="Share/Save/Bookmark"/></a><br /><script type="text/javascript">a2a_linkname="Radio Zamaneh";
a2a_linkurl="http://zamaaneh.com/";
a2a_show_title=1;
  a2a_custom_services=[
  ["Balatarin","https://balatarin.com/links/submit?phase=2&url=A2A_LINKURL_ENC&title=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/balatarin.png"],
  ["Donbaleh","http://donbaleh.com/submit.php?url=A2A_LINKURL_ENC&subject=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/donbaleh.png"],
  ["Cloob","http://www.cloob.com/share/link/add?url=A2A_LINKURL_ENC&title=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/cloob.png"]
  ];
a2a_num_services = 20;
a2a_color_main="D7E5ED";a2a_color_border="AECADB";a2a_color_link_text="333333";a2a_color_link_text_hover="333333";a2a_color_bg="ffffff";
a2a_prioritize=["Balatarin","Donbaleh","facebook","twitter","friendfeed","yahoo_messenger","gmail","delicious","google_bookmarks"];
</script>

<script type="text/javascript" src="http://static.addtoany.com/menu/locale/fa.js" charset="utf-8"></script>
<script type="text/javascript" src="http://static.addtoany.com/menu/page.js"></script>



























</div><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=EhrkkLERhgY:VDcPCiDPJ8Y:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=EhrkkLERhgY:VDcPCiDPJ8Y:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=EhrkkLERhgY:VDcPCiDPJ8Y:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?i=EhrkkLERhgY:VDcPCiDPJ8Y:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=EhrkkLERhgY:VDcPCiDPJ8Y:gIN9vFwOqvQ"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?i=EhrkkLERhgY:VDcPCiDPJ8Y:gIN9vFwOqvQ" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/radiozamaaneh/MTcd/~4/EhrkkLERhgY" height="1" width="1"/><br /><br />زمانه]]></description>
		<pubDate>Fri, 04 Jun 2010 00:00:47 +0200</pubDate>
		<guid>http://www.gooshbe.de/foren/index.php?showtopic=57712</guid>
	</item>
	<item>
		<title>زمانه: «مسئله‌ی اصلی در ایران، نقض حقوق بشر است»</title>
		<link>http://www.gooshbe.de/foren/index.php?showtopic=57704</link>
		<description><![CDATA[<div style="font-family: tahoma,sans-serif; direction: rtl;"><p><strong><small>نمایندگان پارلمان اروپا در بروکسل، روز سه‏‌شنبه اول ژوئن از منوچهر متکی، وزیر خارجه‏‌ی جمهوری اسلامی ایران، با در دست داشتن تصاویر ندا آقاسلطان استقبال کردند.</p>

<p>

<p><a href='http://www.zamahang.com/podcast/2010/20100602_Adibzadeh_Mohammad_Reza_Heydari_final.mp3'><img src="/pictures-new/musicicon.jpg" alt="Download it Here!" border="0" /></a></p>




</p>

<p>این نخستین بار پس از آغاز اعتراض‏‌ها به نتایج انتخابات در ایران و جنبش اعتراضی مردم ایران بود که چند مقام رسمی اروپا با در دست داشتن تصاویری از قربانیان آن جنبش در یک برنامه‏ی رسمی، به سرکوب مخالفان دولت در ایران اعتراض کردند.</p>

<p>آقای استیون‏سون، نماینده‏‌ی حزب محافظه‏کار بریتانیا در پارلمان اروپا، در حالی که عکس ندا را در دست داشت، با ابراز انزجار، منوچهر متکی را قاتل خطاب کرد.</p>

<p>وی بعد گفت که دعوت از متکی مانند دعوت از وزیر خارجه‏‌ی آلمان نازی به پارلمان اروپا است.<br />ایرانیان معترض هم هنگام ورود متکی به پارلمان اروپا، تظاهراتی در برابر پارلمان اروپا به‏‌راه انداخته بودند.</p>

<p>در این دیدار، مسئولان کمیسیون خارجی پارلمان اروپا، خواسته‏‌های این پارلمان را به‏‌ویژه در مورد نقض حقوق بشر در ایران، به اطلاع منوچهر متکی رساندند.</p>

<p>آن‏ها قطعنامه‏‌ی دهم فوریه‏ی پارلمان اروپا درباره‏ی ایران را با وزیر خارجه‏ی جمهوری اسلامی درمیان گذاشتند. قطعنامه‏ای که در آن به‏طور ویژه‏ای از احمدی‏نژاد انتقاد شده و قلع و قمع و خونریزی و کشتار پس از انتخابات ژوئن ۲۰۰۹ را به‌شدت محکوم کرده است.</p>

<p><img id="photow" src='/pictures-new/parleman.bmp' /><br/>
<small><small></small></small>


</p>

<p>نمایندگان پارلمان اروپا گفتند که منوچهر متکی نقض حقوق بشر در ایران را کاملاً تکذیب و به دفاع از برنامه‏‌ی اتمی جمهوری اسلامی پرداخت.</p>

<p>اما در دنیای دیپلماتیک چنین رفتاری با وزیر خارجه‏‏ و رییس دیپلماسی یک کشور را چگونه می‏توان ارزیابی کرد؟ این پرسشی است که با آقای محمدرضا حیدری، کنسول مستعفی ایران در نروژ، درمیان گذاشته‏‏‌ام:</small></strong></p>

<p>اصولاً برای جمهوری اسلامی مهم نیست که چه اتفاقی می‏افتد و در جامعه‏‌ی بین‏المللی با آن‏ها چگونه برخورد می‏کنند. علی‏رغم اعتراض جامعه‏ی جهانی نسبت به کشتارهایی که آن‏ها در طول یک سال گذشته انجام‏ داده‏اند (تجاوز، شکنجه، زندانی کردن ایرانی‏ها در داخل ایران و بستن فضای سیاسی)، سیاست خارجی ایران فقط تکذیب می‏کند و این تنها دستورالعملی است که داشته است.</p>

<p>چنین برخوردهایی در سطح بین‏المللی عرف نبوده‏اند و هیچ‏گاه هیچ کشوری تحمل آن را نداشته که با وزیر خارجه‏اش یا مقامات بلندپایه‏ی کشورش که به کشور دیگری سفر می‏کند، چنین برخوردی بشود. معمولاً در این‏ موارد با انتشار بیانیه‏هایی، مطالب را به کشورهای مربوطه تذکر می‏دهند.</p>

<p>ولی جمهوری اسلامی چون آبرویی در سطح بین‏المللی ندارد و حرف‏هایی که زده می‏شود را تکذیب می‏کند، فکر می‏کنند با این رفت‏وآمدها می‏توانند جو داخل کشور را به این سمت ببرند که دنیای غرب و جامعه‏ی جهانی با ما همراه است و به‌نوعی روی اتفاقاتی که در ایران افتاده سرپوش بگذارند.</p>

<p><strong>همان‏طور که گفتید، آقای متکی نیز بعد از نشست با کمیسیون روابط خارجی اتحادیه‏‌ی اروپا، به خبرنگاران گفت که بحث‏های باز و دوستانه‏ای با نمایندگان اروپا داشته است. فکر می‏کنید، اصولاً آمدن آقای متکی به پارلمان اروپا، به‏منظور کسب اعتباری برای دولت محمود احمدی‏نژاد بوده است؟</strong></p>

<p>دقیقاً همین‏طور است. آمدن آقای متکی به این سفرهای خارجی و حتی رفت‏‌وآمدهای خود آقای احمدی‏‌نژاد به‌همین منظور است. درنظر داشته باشید که در حالی که همه‏ی کشورها در سطح معاون در اجلاس ان‏پی‏تی شرکت کرده بودند، آقای احمدی‏نژاد به‌عنوان رییس دولت کشور در این جلسه حاضر شد.</p>

<p>این سفرها عملاً فقط به‌خاطر این است که بگویند ما مشروعیت داریم و آن مشروعیتی را که در داخل کشور از آن‏ها سلب شده است به این شکل برای مردم داخل کشور توجیه کنند و نشان بدهند که با کشورهای غربی ارتباطاتی دارند.</p>

<p><img id="photow" src='/pictures-new/parleman02.jpg' /><br/>
<small><small></small></small>


</p>

<p>صحبت‏‌هایی که در این دیدارها پشت درهای بسته صورت می‏گیرد و انتقاداتی که از آن‌ها می‏شود را وقتی پشت تریبون قرار می‏گیرند، به شکل دیگری عنوان می‏کنند و همواره اعلام می‏کنند که غرب و کشورهای غربی از آن‏ها حمایت می‏کنند.</p>

<p><strong>آیا آقای متکی می‏تواند از این ملاقات و گفت‏وگوها بهره‏برداری سیاسی کند؟</strong></p>

<p>اصولاً آقای متکی و سیستمی که الان بر ایران حاکم شده، این‏گونه اعمال را فقط به این منظور انجام می‏دهند که بتوانند مردم را در داخل کشور به‌نوعی توجیه کنند که ما کشور را به سمتی می‏بریم که کشورهای دیگر با ما دارای روابط دیپلماتیک هستند. هدف‏شان هم فقط خرید زمان برای رسیدن به مقاصدشان است.</p>

<p>الان جمهوری اسلامی با توجه به این که متوجه شده، تحریم‏ها حتمی است و خطر این مسائل را حس کرده، از طریق کشورهای درجه دو و درجه سه وارد عمل شده و آن‏ها را وارد بازی کرده است. چون تمام قدرت‏های بزرگ به این نتیجه رسیدند که ایران پایبند به مسائل بین‏المللی نیست و باید به سمتی بروند که تحریم‏‌اش کنند.</p>

<p>به همین جهت ایران کشورهایی مانند برزیل، ترکیه و کشورهایی که در گروه ۱۵ هستند را با توافق جدید، وارد بازی کرده تا بتواند از این طریق وقت لازم را برای اعمالی که درنظر دارد انجام بدهد، به‏دست بیاورد.</p>

<p>آقای آلکساندر لاگراف لامس‏دورف، عضو آلمانی فراکسیون لیبرال پارلمان اروپا، به خبرگزاری آلمان گفت که متکی تا مرز اهانت پیش رفت و گفت چیزی به‌نام سیاست خارجی اتحادیه‏ی اروپا وجود ندارد. <br />رییس فراکسیون سوسیال‏ دمکرات نیز در همین جلسه به آقای متکی گفته بود که وضعیت حقوق بشر در ایران قابل تحمل نیست.</p>

<p><strong>فکر می‏کنید این که اتحادیه‏ی اروپا روی مسئله‏ی حقوق بشر در ایران انگشت گذاشته و اعلام کرده است که آینده‏ی معاملات تجاری اروپا با ایران به این مسئله بستگی دارد، چه تاثیری در مورد وضعیت حقوق بشر در ایران خواهد گذاشت؟</strong></p>

<p>جمهوری اسلامی متوجه شده است که وضعیت حقوق بشر در ایران جزو مسائل اصلی‏ای است که کشورهای غربی بعد از مسئله‏ی هسته‏ای، حتماً به آن خواهند پرداخت. در حال حاضر نیز در کنار مذاکراتی که با ایران دارند، بحث حقوق بشر را هم به میان آورده‏اند.</p>

<p>به‌نظر من، مسئله‏ی نقض حقوق بشر در ایران مسئله‏ی اصلی است. یعنی اگر کشورهای غربی روی مسئله‏ی حقوق بشر تاکید کنند و از این بابت روی جمهوری اسلامی فشار بیاورند، قاعدتاً مسئله‏ی هسته‏ای هم حل خواهد شد.</p>

<p>چرا که بروز یک حکومت دمکراتیک در ایران، جامعه‏ی جهانی را به‌سمتی خواهد برد که با ایران وارد تعامل بشوند. افراد دمکرات ایران هم هیچ‏گاه به‏دنبال ساخت سلاح هسته‏ای نیستند.</p>

<p>الان کشورهای غربی هم متوجه این مسئله هستند. خود ایران هم به آن واقف است و می‏داند که حتی اگر توافق‏های اخیرش با جامعه‏ی بین‏المللی به‌جایی برسد، مسئله‏ی بعدی کشورهای غربی نقض حقوق بشر خواهد بود که از همین الان هم شروع شده و دارند به ایران از این بابت فشار می‏آورند.</p>

<p>نمایندگان جمهوری اسلامی در سفرهای خارجی‏شان، همواره نقض حقوق بشر در ایران را تکذیب کرده‏اند. در جلساتی که من همراه‌شان بوده‏ام، همواره کشورهای غربی مسئله‏ی حقوق بشر را گوشزد می‏کردند، ولی متأسفانه صحبت دولت‏مردان ایران، چه قدیم و چه الان، این بود که وضعیت حقوق بشر در ایران درست است و هیچ مشکلی از این بابت نداریم. همیشه تاکید‏شان هم به رفت‏وآمد ایرانی‏های مقیم خارج به داخل ایران بود.</p>

<p><strong>آقای حیدری، پرسش‏ پایانی‏ام در مورد وضعیت خود شماست. از زمان استعفا از کنسول‏گری جمهوری اسلامی ایران در نروژ، چه شرایطی دارید و چه فعالیتی می‏کنید؟</strong></p>

<p>از زمانی که از سفارت خارج شده‏ام، با چند تن از گروه‏هایی که روی مسئله‏ی حقوق بشر تاکید دارند، همکاری می‏کنم. به کمک دوستان «کمپین سفارت سبز» را هم تشکیل داده‏ایم که برخی از دوستان‏مان در سفارت‏خانه‏های جمهوری اسلامی و همکاران دیگرمان در وزارت خارجه با ما همکاری می‏کنند و با ما در ارتباط هستند.</p>

<p>داریم همکاران را در جهت همراهی با مردم و هم‏صدایی با آن‌ها تشویق می‏کنیم. ما باید با هم و با مردم ایران هم‏صدا بشویم و پیام آن‏ها را به سطح دنیا برسانیم که ما خواهان تغییرات اساسی هستیم و نیاز داریم همه برای ایجاد یک ایران دمکراتیک و آزاد در کنار هم‏دیگر باشیم.</p> <a class="a2a_dd" href="http://www.addtoany.com/share_save?linkname=Radio%20Zamaneh&linkurl=http%3A%2F%2Fzamaaneh.com%2F"><img src="http://www.zamaaneh.com/lab/images_nn/share_3.png" border="0" alt="Share/Save/Bookmark"/></a><br /><script type="text/javascript">a2a_linkname="Radio Zamaneh";
a2a_linkurl="http://zamaaneh.com/";
a2a_show_title=1;
  a2a_custom_services=[
  ["Balatarin","https://balatarin.com/links/submit?phase=2&url=A2A_LINKURL_ENC&title=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/balatarin.png"],
  ["Donbaleh","http://donbaleh.com/submit.php?url=A2A_LINKURL_ENC&subject=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/donbaleh.png"],
  ["Cloob","http://www.cloob.com/share/link/add?url=A2A_LINKURL_ENC&title=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/cloob.png"]
  ];
a2a_num_services = 20;
a2a_color_main="D7E5ED";a2a_color_border="AECADB";a2a_color_link_text="333333";a2a_color_link_text_hover="333333";a2a_color_bg="ffffff";
a2a_prioritize=["Balatarin","Donbaleh","facebook","twitter","friendfeed","yahoo_messenger","gmail","delicious","google_bookmarks"];
</script>

<script type="text/javascript" src="http://static.addtoany.com/menu/locale/fa.js" charset="utf-8"></script>
<script type="text/javascript" src="http://static.addtoany.com/menu/page.js"></script>



























</div><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=8m6bZ5sX8B4:eJyCerB3pZE:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=8m6bZ5sX8B4:eJyCerB3pZE:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=8m6bZ5sX8B4:eJyCerB3pZE:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?i=8m6bZ5sX8B4:eJyCerB3pZE:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=8m6bZ5sX8B4:eJyCerB3pZE:gIN9vFwOqvQ"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?i=8m6bZ5sX8B4:eJyCerB3pZE:gIN9vFwOqvQ" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/radiozamaaneh/MTcd/~4/8m6bZ5sX8B4" height="1" width="1"/><br /><br />زمانه]]></description>
		<pubDate>Thu, 03 Jun 2010 23:30:00 +0200</pubDate>
		<guid>http://www.gooshbe.de/foren/index.php?showtopic=57704</guid>
	</item>
	<item>
		<title>زمانه: «بایاتی»‌های مادرم و داستان شش انگشت او</title>
		<link>http://www.gooshbe.de/foren/index.php?showtopic=57713</link>
		<description><![CDATA[<div style="font-family: tahoma,sans-serif; direction: rtl;"><p><strong><small>موضوع مصاحبه‌‌ای که در سه بخش در زمانه منتشر می‌شود، رمان کوتاهی است به نام «بعد از عروسی چه گذشت» نوشته‌ی رضا براهنی. این مصاحبه را خانمی با نویسنده انجام داده که نام او را آقای براهنی نخواستند یا نتوانستند افشاء کنند.</p>

<p>بخش نخست این مصاحبه که در آن رضا براهنی به «زندان و زندانی و ادبیات زندان» پرداخته بود، دیروز در همین ستون منتشر شد. امروز بخش دوم این مصاحبه را می‌خوانیم. در این بخش رضا براهنی پاره‌ای از نظراتش پیرامون رمان‌نویسی را بیان می‌کند و در آن میان گریزی هم به خاطراتش می‌زند.</p>

<p><img id="photow" src='/pictures-new/barahani02.jpg' /><br/>
<small><small>رضا براهنی</small></small>


</p>

<p>چرا در «بعد از عروسی چه گذشت» به ساخت نمادها و نشانه‌ها به شکل آگاهانه پرداخته‌اید؟ (مثل تصویر پایانی کتاب)</small></strong></p>

<p>نویسنده به همه چیز به صورت آگاهانه می‌پردازد، حتی موقعی که وانمود می‌کند که به صورت آگاهانه نمی‌پردازد. در بسیاری از رمان‌هایم و قصه‌های کوتاهم، هم رؤیا نوشته‌ام و هم تعبیر رؤیا. با آگاهی کامل نوشته‌ام. من در رمان چهار استاد بزرگ داشته‌ام، داستایوسکی، جویس، پروست و فالکنر. ضمن اینکه مدام رمان نو خوانده‌ام، و تئوری رمان، رمان و تئوری رمان تدریس کرده‌ام.</p>

<p>خواب باید عینی‌تر از بیداری روایت شود تا نزدیک‌تر بیاید، حتی اگر قرار باشد صورتی از تجلی، شهود، یا به قول غربی‌ها Epiphany داشته باشد. هم نگارش تجلّی و شهود و هم نگارشِ عشق و جنسیت احتیاج به جزء به جزءنگاری دارند. باید آنها را پله پله، با مهارت، مهارتی سراسر واقعی و فریبکارانه بسازید.</p>

<p>زبان، سبک و هر پدیده‌ی دیگر، فقط در خدمت بیان مطلب نیستند: شیوه‌ی بیان، پله‌هایی که در بیان برای صعود از نردبان انگیزش و هیجان تا اوج آن، و بعد پایین آوردن توسن تجلّی و شهود از نردبان آسمان، که همه‌ی اینها با جزء به جزءنویسی سروکار دارد، باید حتی در خیالی‌ترین وجه آنها، واقعی جلوه کنند.</p>

<p>نویسنده‌ی واقعیت‌گرا کسی است که خیال را از پشت سر، به تدریج، با دقت، بدون ترس، بدون لرزش قلم، به برابر دو چشم نویسنده و خواننده منتقل می‌کند. هم‌زمان، از حضور این شخصیت، خواه در نثری پنهان از شخصیت دیگر، و خواه در نثری در حضور او و شخصیت‌های دیگر، به کل رمانی که نوشته می‌شود.</p>

<p>در عین حال، هر کسی که در عصر ما رمان سیاسی صرف نوشته، باخته است. ایرانی و خارجی‌اش فرقی نمی‌کند. رمان، مثل هر چیز دیگر جدی در عصر ما، پیش از آن‌که عمداً سیاسی شود، خود به خود سیاسی است. اما شما سیاست نمی‌نویسید، رمان می‌نویسید.</p>

<p>به زور نمی‌توان رمان را سیاسی کرد. از این بابت، له و علیه یک موضوع سیاسی دخیل نیست. رمان باید رمان باشد، وقتی که اول رمان شد، هم‌زمان با آن خود به خود سیاسی هم هست. رمان سیاسی رمانی نیست که آن را پر از آدم‌های سیاسی بکنیم. گاهی یک شخصیت خوب آفریده شده، سیاسی‌تر از شخصیتی است که به ظاهر سیاسی است.</p>

<p>طبیعی است که در نوشتن رمان، سیاسی بودن و غیرسیاسی بودن آن نیست که اهمیت دارد. خود نگارش رمان هر چیزی را که تعمداً طرح‌ریزی شده باشد، به هم می‌ریزد. ارثی که رمان از والد یا والده‌اش می‌بَرَد، ارثی است به همان اندازه ناخودآگاه که بچه از والدینش می‌بَرَد. رمان ناخودآگاه از ذهن نویسنده ویژگی‌های خود را انتخاب می‌کند.</p>

<p>نخستین قصه‌ای که به فارسی خواندم، تا آنجا که به یاد دارم «زنی که مردش را گم کرده بود» از صادق هدایت بود. من در آن زمان مادرم را می‌دیدم، در حالی که مادرم هرگز مردش را گم نکرده بود. پدرم تا آخر عمرش در کنار مادرم بود. وقتی «بازنویسی بوف کور» را می‌نوشتم، هدفم نشان دادن این نکته بود که هدایت دقیقاً همه چیز را انتخاب کرده، و عمداً قصه را به آن صورت  که نوشته، نوشته است، و حتی انتخاب ناخودآگاه فردی و جمعی برای آن قصه، انتخاب خود هدایت است، و چون با حسی عمیق نوشته شده، ما آن را به حساب شخص هدایت می‌گذاریم، خصوصاً از این نظر که در اول شخص نوشته شده.</p>

<p>اولین رمان فارسی، یعنی بوف کور، در سال تولد من ـ تقریباً ـ نوشته شده. حالا که به آن رمان نگاه می‌کنیم، انگار هدایت با تولدِ رمانِ بوف کور نوشته شده. سیاست همیشه در رمان خوب به صورت اُریب وارد رمان می‌شود. شوخی نکنیم هدایت نه داستایوسکی است، نه تولستوی، نه فلوبر، و نه، نه، نه، نه، نه دهخدا، جمال‌زاده، هدایت به ما تجاوز زبانی را در حوزه‌ی زبان‌شناسی در ادبیات روز یاد دادند.</p>

<p>من خودم، شخصاً باید دستم را دراز می‌کردم و استادان خودم را شخصاً برمی‌گزیدم. در ابتدا عمداً نبوده، بعد در طول سال‌ها عمدی بوده، و بعد رهاشان کرده‌ام. رفتن به ریشه‌ها اهمیت دارد. گاهی اتفاق نیفتاده، بعداً که اتفاق افتاده، من دیده‌ام ریشه‌هایم را شفاهاً، حتی در زبان مادری خودم، داشتم، اما در ابتدا به آنها به صورت ادبیات نگاه نمی‌کردم.</p>

<p>مثلاً اول باید مروج الذهب مسعودی را می‌خواندم، بعد عهد عتیق و عهد جدید را. در حالی‌که برعکس شده، هرچند قرآن را قبل از عهد عتیق و عهد جدید و مسعودی خوانده‌ام. کتاب‌های جدید دنیا را در کنار این کتاب‌ها خوانده‌ام. و از همان آغاز به این فکر بوده‌ام که ذهنیت یک مردم را چگونه می‌توان نوشت.</p>

<p>کار مورخ را راهبر می‌دانم، اما کافی نمی‌دانم. رمان، کتاب مقدس نیست. اما داستایوسکی عهد عتیق روس را نوشته است. عهد عتیق در دوران جدید می‌شود رمان: وقتی حوادث با تسلسل زمانی با آدم‌های مشخص از ابتدای بشریت نوشته می‌شود. عهد عتیق سرمشق رمانی است که به وسیله‌ی ملت‌های فاقد رمان تا زمان نگارش رمان نوشته می‌شود.</p>

<p>به انجیل که می‌رسید، یعنی عهد جدید، چند راوی زندگی و مرگ یک نفر را می‌نویسند و یا تعریف می‌کنند. به قرآن که می‌رسید آن مجموع خاطرات با فاصله‌گذاری خاص بیان می‌شود. شما باید از مجموع حوادث مربوط به یک شخص از طریق قرائت کل قرآن دسترسی پیدا کنید. پدیده‌ی تأویل، بیش از هر جای دیگر و هر مقوله‌ی دیگر، اسلامی است، به دلیل اینکه زبانِ اشاره نیازمند تأویل است و تأویل، هم به حدیث و هم به تاریخ انبیایی که در خاورمیانه پیش از اسلام آمده‌اند، احتیاج دارد و در این مورد زندگی پیغمبران سامی، قرائت تورات و انجیل را به اضافه‌ی روایات مربوط به عصر قرآن، به اضافه‌ی کل ادب مربوط به این روایات و تواریخ، برای درک یک شیوه ضروری می‌کند.</p>

<p><img id="photow" src='/pictures-new/bad az aroosi.JPG' /><br/>
<small><small>رمان بعد از عروسی چه گذشت</small></small>


</p>

<p>ارتباط این مقوله را به کار خودم بگویم. من انسان مرکبی هستم، در جایی به دنیا آمده‌ام که خواندن و نوشتن به زبان مادری‌ام قدغن بوده. علاوه بر این پیش از برادرم محمد نقی، که سه سال از من بزرگ تر بود، و همان استاد معروف روانشناسی است که تقریباً ده سالی است درگذشته، خانواده‌ی ما آدم باسواد نداشت. به همین دلیل خودِ باسواد شدن برای ما یک روایت بود و برای من هنوز هم هست.</p>

<p>ما امکان یادگیری به چهار زبان غیرمادری داشتیم: فارسی، انگلیسی، عربی، فرانسه. من از این چهار زبان، دو تایش را مثل زبان مادری یک آدم تحصیل کرده می‌دانم. عربی را می‌خوانم و می‌فهمم، و اگر کلمه‌ای را ندانستم، می‌پرسم. مطلب فرانسه را می‌خوانم، وگرچه پس از زبان فارسی، آثارم، بیش از هر زبان دیگر به زبان فرانسه چاپ و یا اجرا شده، هرگز بیش از یک ماه در هر فرصت داده شده در فرانسه نبوده‌ام.</p>

<p>به همین دلیل فرانسه را در قرائت روی هم بی اشکال می‌خوانم، اما به ندرت حرف می‌زنم. پس بزرگ‌ترین مشکل من چه بوده؟ زبان مادری. من روحیات و حالات و حوادث مردم آذربایجان را در رمان‌هایم نوشته‌ام، و یا زندگی آنها را در شهرهای دیگر در کنار اقوام دیگر، و اقوام دیگر را در میان و در کنار آنها.</p>

<p>همه را به اقتضای ضرورت زمانه به فارسی نوشته‌ام، و از این نظر در نگارش قصّوی به دنبال نویسندگانی در جهان رفته‌ام که آدم‌های مناطقی را که قبلاً رمان نداشته‌اند، به قامت آدم‌های عهد عتیق نوشته‌اند و یا به قامت آدم‌های ایلیاد و اودیسه.</p>

<p>تقلیل دادن نگارش حماسه به رمان، وظیفه‌ی اصلی منِ رمان‌نویس بوده است. یک چیز، به ویژه، سابقه‌ی اصلی من با بقیه‌ی جاهاست، هرچند صدها سابقه‌ی دیگر هم بوده، و آن موضوع انقلاب است: انقلاب مشروطیت که در این صد و اندی سال گذشته پیوند جدی تاریخی بین مرکز و اطراف بوده است.</p>

<p>از این نظر این مقدمه‌ی بسیار طولانی را چیدم تا بگویم که در این تردیدی نیست که شما موقع نگارش رمان آن‌قدر مسائل مختلف به ذهن‌تان هجوم می‌آورند که نمی‌دانید کدام یکی را انتخاب کنید. اگر شما بخواهید به نمادها و نشانه‌های آگاهانه پرداخته شده توجه کنید، باید این زمینه را که به ویژه در مورد رمان منبعث از رمان گونه‌های قدیم شرقی است، به حساب بیاورید.</p>

<p>به همین دلیل، یک یا چند تصویر از پایان هر رمانی دارم. شما در پایان بعد از عروسی چه گذشت، تصویر پایانی کتاب را منبعث از نمادها و نشانه‌ها به شکل آگاهانه می‌بینید. هر چیزی که از ذهن شما گذشته باشد که برخاسته از قرائت کتاب من باشد، چون پیش از خوانده شدن این کتاب از ذهن شما نگذشته بود، حتماً منبعث از نوشته‌ی من است.</p>

<p>آن را در حضور تفسیر شما از مسئله درست می‌دانم. اما رمان من قابل‌تفسیر به تاریخ به آن صورتی که پیش می‌آید نیست. من یک ساختار درست کرده‌ام که در آن تفاسیر مختلف می‌گنجد، که یک یا دو تا از آنها هم ممکن است تصور شما از آگاهانه بودن تصویر پایانی کتاب باشد. اگر چنین باشد شما به من استعداد پیشگویی آینده‌ای را نسبت می‌دهید که من به آن صورت در خود سراغ ندارم، اما آنچه من به صورت رمان می‌نویسم از دید عمومی من در مورد مسائل جدا نیست.</p>

<p>در جایی تاریخ وارد می‌شود و در جای دیگر اسطوره، و غالباً اسطوره ساختار ناخودآگاه تاریخ است، در همه‌ی این موارد ما با ساختار، و در تفسیر یک اثر با ساختارزدایی آن اثر، سروکار داریم. هرگز تصور این را نباید کرد که پایان رمان عذاب الیم تاریخ آینده است. هشدارهای مقالات اولیه‌ی من در آغاز انقلاب از آغاز انقلاب فراتر می‌رود.</p>

<p>من پیوسته دغدغه‌ی روشنایی آینده داشته‌ام، اما شخصیت رمان من به من نهیب می‌زند، آن هم درست در مقطع نگارش آن رمان ـ بی آن‌که بر زبان بیاورد ـ آن هم درست در روز تولدم در سال ۵۷، که برگرد به همان پایان مقاله‌ی «در انقلاب ایران چه شده است و چه خواهد شد؟» که هنوز آن روز نیامده است، و «تا جنینی کار خون‌آشامی است.»</p>

<p><strong>آیا لحظه‌هایی از روایت، حضور نویسنده در پس زمینه‌ی موقعیت‌ها یا ذهن رحمت دیده نمی‌شود؟</strong></p>

<p>سئوال بسیار خوبی است، مثل همه‌ی سئوال‌های دیگر. در هر رمان بعضی چیزها هست که از زندگی شخصی خود نویسنده گرفته می‌شود. اگر فرصت کردید یادداشت‌های داستایوسکی را پیش از نگارش جنایت و مکافات بخوانید. داستایوسکی قمارباز، آن‌قدر بی‌پول است که انواع مختلف چیزها از ذهنش می‌گذرد، و بعد در جنایت و مکافات آن جنایت اتفاق می‌افتد.</p>

<p>مادر من که اواخر عمرش بیماری «آلزایمر» گرفته بود، ما که از نشانه‌های بیماری دقیقاً خبر نداشتیم، فقط خنده‌مان می‌گرفت. در یکی از این حوادث عجیب بود که پی‌بردیم که او واقعاً حوادث را عوضی می‌گیرد. مادرم که گم شده بود، پس از آن‌که پیدا شد ـ این را در آزاده خانم ... آورده‌ام، برایم نقل کرد که رفته بوده پیش مردگان، و آنها او را از خود رانده‌اند که تو هنوز نمرده‌ای، از میان ما برو بیرون.</p>

<p>یک بار هم در خانه‌ی سالمندان، هر دو دستش را بلند کرد و به من گفت، نگاه کن، تازه متوجه می‌شوم که دست راست من شش تا انگشت دارد. من نگاه کردم دیدم هر دو دست پنج انگشتی هستند، و او گمان می‌کرد دست راستش شش انگشتی است. بعضی چیزها پیش از آن‌که رمان شوند، رمان هستند.</p>

<p>مادرم هزاران قصه بلد بود، اما من نمی‌دانستم شعر می‌گوید. کاملاً بی‌سواد بود. در آمریکا که بودم، پیش از انقلاب به دیدن ما، با هواپیما، تنها، به آمریکا آمد. شبی در مریلند، زمانی که ساعدی هم یک ماهی مهمان ما بود، از من پرسید که آیا من می‌دانستم او هم شعر گفته.</p>

<p>او آن شب ده‌ها «بایاتی» [چهار پاره‌ی ترکی] خواند که ساعدی و من به گریه افتادیم. همه‌ی اینها مربوط به این قضیه بود که من با رفتن به آمریکا از آب گذشته‌ام و به او بی‌وفایی کرده‌ام. سه چهار ماه بعد از آن، دوست شاعرم «ویلیس بارنستون»، و زندگی‌نامه‌نویس «بورخس» از من تلفنی خواست که اگر شعرهایی از شاعران زن ایران ترجمه کرده‌ام به کتابی که او از زنان شاعر جهان به ترجمه‌ی انگلیسی درمی‌آورد، به او بدهم.</p>

<p>ضمن صحبت تلفنی با او جریان «بایاتی»ها را هم گفتم. گفت، چند تا از آنها را هم ترجمه کن، برایم بفرست. ترجمه‌های فروغ را که می‌فرستادم، ترجمه‌های بایاتی‌ها را هم فرستادم. تقریباً بیست و پنج یا سی سال بعد، وقتی در این جا در دانشگاه تورنتو درس می‌دادم، «ای میلی» از یک استاد دانشگاه دستم رسید که از من توضیحاتی درباره‌ی شاعره‌ای به نام «شکوه تازه» می‌خواست.</p>

<p>در ابتدا نوشتم که این شاعره را نمی‌شناسم. چند روز بعد توی شناسنامه‌ام به تصادف دیدم یک زنگ توی مغزم به صدا درآمد. سال‌ها بود که به فکر نام فامیلی مادرم نیفتاده بودم. و هیچ چیز تعجب‌آور و خنده دارتر از این نبود که «بایاتی»های مادر من در کنار شعرهای شاعران بزرگ زن جهان، منجمله فروغ فرخزاد چاپ شده باشد.</p>

<p>شما فکر می‌کنید این قصه را بورخس نوشته است. نه! این قصه به سراغ زندگی من آمده. به همان صورت که مادرم گمان می‌کرد یک دستش شش انگشت دارد. من در رمان‌هایم حضور دارم، به انواع مختلف. اما در موقعیت. اگر زندان شاه نمی‌رفتم، زندگی «رحمت» را نمی‌نوشتم، بعد از عروسی چه گذشت نوشته نمی‌شد.</p>

<p>اما به خود عنوان اگر توجه می‌کردید، شاید سئوال می‌کردید این عنوان آیا مناسب این قصه هست؟ من خانواده‌ی بزرگی ندارم. وقتی همسر آینده‌ام فهرست آدم‌هایی را که دعوت می‌کرد به دستم داد، من مقابله به مثل کردم. من علاوه بر برادر و خواهر و چند آدم نزدیک، خانواده‌ی اصلی خودم را دعوت کردم، یعنی اعضای کانون نویسندگان ایران را به اضافه‌ی استادان دانشکده‌ی ادبیات را، و بعضی‌ها را از نوع خودم که هم نویسنده و هم دانشگاهی بودند.</p>

<p>فیلمی که داریم به کوشش یکی از مترجمان معروف که در آن زمان دانشجوی دانشکده‌ی ادبیات بود و شرکت نفتی هم بود، گرفته شده، نه توسط خود او، بل‌که به کوشش او. وقتی که شما از یک سو شاعران معاصر را دارید از سوی دیگر رمان‌نویس‌ها را، و باز از سویی روزنامه‌نگاران را دارید و از سوی دیگر استادان دانشگاه را از دو نسل، و در میان آنها، ایستاده در گوشه‌ای، سه نفر را دارید که نه نویسنده هستند، نه شاعر، نه استاد، نه رمان‌نویس، نه قوم و خویش من و همسرم، و همه می‌گویند این سه نفر از کجا آمده‌اند، و حالا هم در فیلم ایستاده‌اند و بِر و بِر دوربین را نگاه می‌کنند، می‌توانید تصور کنید که سید حسین نصر و رضا داوری آنجا باشند، اما نمی‌توانید تصور این را بکنید که نصرت رحمانی هم آنجا باشد.</p>

<p>هر چند می‌توانید تصور این را بکنید که نصرت رحمانی در کنار سیمین دانشور آنجا بوده باشد. به رغم حضور آن سه نفر، و آن همه مطبوعات جنجالی، تصورش را بکنید که پرویز ثابتی مقام عالی‌رتبه به من در زندان تهمت این را زده باشد که من با دانشجویان دختر دانشگاه رابطه داشته‌ام، و بعد او در آن جلسه، آن هم از زبان خود من آموخته باشد که زن من همان دختر دانشگاه است که من دو سه سال پیش از آن‌که این اتهام را به من بزند، با او ازدواج کرده‌ام.</p>

<p>پس فکرش را بکنید که بعد از عروسی چه گذشت، بیش از آن مقداری که شما تصورش را می‌کنید، دست‌کم در عنوانش به من ارتباط دارد. اما تخیل من به این قضایا از دید رمان نگاه می‌کند. رمان حوزه‌ی واقعیت را، هم بیان، هم حذف، هم جانشین‌سازی، و هم به دلیل فرم رمان متقلب، مخدوش، نو و بدیع می‌کند تا فضای جدیدی بسازد که در آن رمان صاحب تفسیری برای صحنه‌های دیگر، و چه بسا صحنه‌های بعدی باشد که حوادث اصلی زندگی قبلی در سایه‌ی آن خیال و تخیل قصوی دیده شوند.</p>

<p>بی‌شک، به رغم همه‌ی به اصطلاح نوآوری که در ادبیات کرده‌ام، به شدت و از فرق سر تا نوک ناخن پای چپم، انسانی سیاسی هستم. کیست در عصر ما، که جدی باشد و سیاسی هم نباشد. اما من فقط سیاسی نیستم. موجودی سخت درونی و عاطفی هستم که تجاوز به قلمم را تجاوز به ناموس بشریت می‌دانم، و درون این پیچیدگی‌های تاریک و روشن است که تا حسی را، حتی اگر دیگری آن را به من منتقل کرده باشد، تا عمق روانم حس نکرده باشم، نمی‌نویسم.</p>

<p>این ترکیب غیرّیت است با فردیّت. اگر برای خودم اتفاق افتاده باشد، به آن حس و رنگ و رو و درونی از دیگری می‌دهم، و اگر برای دیگری اتفاق افتاده باشد، به آن اعماق روانم را نسبت می‌دهم. «او»های رمان‌های من، «من»های من، «من»‌های رمان‌های من، «او»های من هستند. ما نویسنده‌‌ها یا او می‌نویسیم یا من. «تو» و «ما» و «شما» و «ایشان» هم در همان دو تا هستند.</p> <a class="a2a_dd" href="http://www.addtoany.com/share_save?linkname=Radio%20Zamaneh&linkurl=http%3A%2F%2Fzamaaneh.com%2F"><img src="http://www.zamaaneh.com/lab/images_nn/share_3.png" border="0" alt="Share/Save/Bookmark"/></a><br /><script type="text/javascript">a2a_linkname="Radio Zamaneh";
a2a_linkurl="http://zamaaneh.com/";
a2a_show_title=1;
  a2a_custom_services=[
  ["Balatarin","https://balatarin.com/links/submit?phase=2&url=A2A_LINKURL_ENC&title=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/balatarin.png"],
  ["Donbaleh","http://donbaleh.com/submit.php?url=A2A_LINKURL_ENC&subject=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/donbaleh.png"],
  ["Cloob","http://www.cloob.com/share/link/add?url=A2A_LINKURL_ENC&title=A2A_LINKNAME_ENC","http://zamcast.eu/cloob.png"]
  ];
a2a_num_services = 20;
a2a_color_main="D7E5ED";a2a_color_border="AECADB";a2a_color_link_text="333333";a2a_color_link_text_hover="333333";a2a_color_bg="ffffff";
a2a_prioritize=["Balatarin","Donbaleh","facebook","twitter","friendfeed","yahoo_messenger","gmail","delicious","google_bookmarks"];
</script>

<script type="text/javascript" src="http://static.addtoany.com/menu/locale/fa.js" charset="utf-8"></script>
<script type="text/javascript" src="http://static.addtoany.com/menu/page.js"></script>




<hr /><span style="font-size: 12px;">ادامه‌ی پاسخ‌های رضا براهنی فردا در رادیو زمانه</span>




<hr /><span style="font-size: 12px;">
<b>بخش پیشین:</b><br>
• <a target="_blank" href='http://zamaaneh.com/morenews/2010/06/post_1277.html'>انسان شقه‌شده‌‌ی واقع‌گرا</a><br></span>






















</div><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=UJaGZdY77y0:21sNzvFIlyo:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=UJaGZdY77y0:21sNzvFIlyo:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=UJaGZdY77y0:21sNzvFIlyo:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?i=UJaGZdY77y0:21sNzvFIlyo:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?a=UJaGZdY77y0:21sNzvFIlyo:gIN9vFwOqvQ"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/radiozamaaneh/MTcd?i=UJaGZdY77y0:21sNzvFIlyo:gIN9vFwOqvQ" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/radiozamaaneh/MTcd/~4/UJaGZdY77y0" height="1" width="1"/><br /><br />زمانه]]></description>
		<pubDate>Thu, 03 Jun 2010 23:30:00 +0200</pubDate>
		<guid>http://www.gooshbe.de/foren/index.php?showtopic=57713</guid>
	</item>
</channel>
</rss>